سال 91( سال تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی) مبارک

تولید ملی حمایت ایرانی

تولید ملی حمایت ایرانی
 
نويسندگان

دكتر احمد ميدري
استاد دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی

از نظر تجربي، توسعه بخش خصوصي سياستي بود كه دولت چين اتخاذ كرده است بدون اينكه شركت‌هاي دولتي را تا سال 1997 واگذار كند، اجازه داد بخش خصوصي وارد فعاليت‌ شود و با بخش دولتي به موازات هم پيش روند. به تدريج سهم بخش خصوصي و غيردولتي به شدت افزايش پيدا كرد و امروز شكل غالب، مالكيت غيردولتي است، مالكيت غيردولتي چين دو وجه دارد، يكي اين صورت كه ما مي‌‌دانيم و يكي مالكيت خاص چين كه شكلي از تعاوني‌ها است كه به بنگاه‌هاي T.V.E اشتهار دارند و موتور توسعة چين در دو دهة اخير اين بنگاه‌ها هستند كه نه دولتي و نه خصوصي هستند. مالكيت اين بنگاه‌ها در استان‌ها جمعي است. مردم از سود آن منتفع مي‌شوند و بخشي از سود به دولت محلي داده مي‌شود ولي بدون رهبري دولت با سرمايه‌گذاران خارجي فعاليت مي‌كنند. شايد معدود بنگاه‌هايي باشند كه ميزان سرمايه‌اي كه براي توليد مي‌خواهند كمتر از يك است، بنگاه‌هاي كوچك با مالكيت‌جمعي كه قادر به رقابت هستند.
اين بخشي از اقتصاد چين است كه مي‌تواند غيردولتي باشد و سهم بخش دولتي را شديداً كاهش داده است. درواقع معجزة اقتصادي در چين صورت گرفت بدون اينكه شتابزده يا گسترده خصوصي‌سازي كند بانك‌ها هنوز بيش از 90 درصدشان در اختيار دولت است. در مقابل آن خصوصي‌سازي كه در بلوك شرق صورت گرفت چيزي به جز فاجعه اقتصادي را به ارمغان نياورد. در ادامه دلايل نظري كه چرا سياست تقدم توسعه بخش خصوصي موفقيت‌آميز است را بررسي مي‌كنيم.
در ايران به علت ديدگاه‌هاي اجتماعي و مقاومت‌هايي كه در برابر رويه‌هاي كليشه‌اي و تقليدي و شتابزده بود گرچه با پرداخت هزينه‌هاي سنگين و با تأخير بسيار اما مدتي است بيشتر به خصوصي‌سازي به شيوة چين پرداخته‌ايم يعني لااقل در چند رشته فعاليت ديگر چيزي را به صورت كلي و مطلق واگذار نكرده‌ايم ولي اجازه داده‌ايم بخش خصوصي در آن رشته رقابت كند، تجربه نشان داده در ايران اگرچه شايد هنوز خيلي موفق نبوده ولي تا همينجا نتايج خوبي در بر داشته است. مثلاً رقابت بانك پارسيان با بانك‌هاي دولتي را در نظر بگيريد كه گرچه بدون يك برنامه همواره با راهبرد مشخص ولي به هر حال در اين عرصه در ايران ناخواسته استراتژي توسعه بخش خصوصي را دنبال مي‌كنيم. استدلال‌هايي در دفاع از راهبرد تقدم توسعه بخش خصوصي يا عنواني كه استيگليتز مي‌گذارد يعني رشد بخش خصوصي از پايين مطرح مي‌شود كه در ادامه به آنها اشاره مي‌كنيم:
1- خصوصي‌سازي با تنش‌هاي اجتماعي همراه است در حالي‌كه توسعه بخش خصوصي بدون تنش ‌است. در عموم كشورها وقتي تغيير مالكيت مي‌خواهد صورت گيرد كاركنان شركت‌هاي دولتي از اينكه اين تغيير مالكيت چه بر سر آنها خواهد آورد واهمه دارند و اين باعث مي‌شود نارضايتي ايجاد شود. آشكارترين شكل آن اعتراض خياباني است، پنهان‌ترين شكل هم اين است كه از فرصت‌ها استفاده كنند و كاري كنند كه از تحولات آتي كمترين زيان را ببينند.
در مورد تظاهرات خياباني، اطلاعات زيادي وجود دارد ولي در مورد اعتراض پنهاني اطلاعاتي در دست نيست و جايي ثبت نمي‌شود. شايد شكلي از خصوصي‌سازي كه تنش اجتماعي و مخالفت در كشورهاي بلوك شرق سابق نداشت همين كوپن سهام است كه گفته مي‌شود آنها را به همه مردم و كاركنان مي‌دهند و افراد احساس مي‌كنند مديران جديد آنها را اخراج نمي‌كنند. اين شايد وجه مثبت كوپن سهام باشد كه با نارضايتي لااقل در كوتاه‌مدت مواجه نيست اما براساس مطالعات صورت گرفته نكات منفي زيادي دارد كه باعث شد در همان كشورها به اين جمع‌بندي برسند كه اين شيوة خصوصي‌سازي بدترين شيوه است.
2- خصوصي‌سازي جلوي رقابت را مي‌گيرد و مانعي براي رقابت است. مالكيت خصوصي برابر با رقابت نيست، و آنچه مي‌خواهد انحصار است. دليل ندارد من به عنوان يك فعال بخش خصوصي بگويم رقيب من را زياد كنيد بلكه اين دولت است كه بايد فضاي رقابت ايجاد كند.
خصوصي سازي مي‌تواند جلوي رقابت را بگيرد. مديران دولتي نه ابزار دارند و نه انگيزة زيادي. ولي مالك بخش خصوصي به هر وسيله حتي رشوه مي‌تواند خواستار كاهش رقبا باشد. وقتي مالك دولتي را به خصوصي تبديل مي‌كنيم انگيزة قوي براي كاهش رقابت ايجاد مي‌كنيم ولي توسعة بخش خصوصي از ابتدا مي‌گويد رقابت و نه تغيير مالكيت. مشكل كمي رقابت است و بايد توليدكننده زياد شود.
3- استدلال ديگر به ويژگي‌هاي شركت‌هاي دولتي مربوط است آنها انباشته از مشكلات فني و سازماني هستند و جايي نيست كه آنها به بخش خصوصي واگذار شوند و بتوانند تغيير زياد ايجاد كنند.
شركت‌هاي دولتي در بسياري مواقع بيمار متولد مي‌شوند يعني به دلايل سياسي دولت شركتي را تأسيس مي‌كند مثلاً براي جبران خسارات جنگ، دولت در خرمشهر پالايشگاه و كارخانه بزند يا نماينده‌هاي قوي آذري پتروشيمي را به تبريز ببرند. مادة اوليه را از خوزستان به تبريز برده و از آنجا به بندر امام ببريم تا صادر كنيم. مكان‌يابي كه خراب شد. هزينه نيروي انساني تغيير مي‌كند. دولت براي اينكه قدرت نظارتي را بيشتر كند نهادهاي نظارتي ايجاد كرد افراد هم‌ چون درآمد دستگاه دولتي بهتر از سازمان اجرايي است به آن سمت مي‌روند يا به خاطر منافع شخصي يا افزايش كارايي شبكه‌اي را آنجا درست مي‌كنند، وقتي مستقر شدند مانع هرگونه تحول در سازمان مي‌شوند. يك مدير هر كدام را بخواهد جابه‌جا كند بايد چند تا نامه از جاهاي مختلف بگيرد و كاري نمي‌شود انجام داد.
ما مي‌گوييم كارآفرينان توسعه! شما شركت‌هاي دولتي را در نظر بگيريد. هميشه صحبت مي‌شود كه مالكيت دولتي از خصوصي غيركارآمدتر است ولي من مي‌گويم بايد مالكيت دولتي را با مالكيت خصوصي شده مقايسه كرد، آن وقت بگوئيم براي سود كاركن كاركردهاي اجتماعي ديگر پاسخ داده نمي‌شود، يعني واقعاً بحران وجود دارد. در خرمشهر، تبريز، اسفراين، توسعة بخش خصوصي خواهان وجود آن است. ولي ما نيروي بخش خصوصي را جايي مستقر مي‌كنيم كه كارايي زيادي حاصل نمي‌شود.
4- استدلال مهمتر اين است كه راهبرد خصوصي‌سازي، مهندسي اجتماع از بالاست يعني راه‌حلي است كه در برخي از كشورها طراحي شده و مي‌خواهيم در كشورها گسترش دهيم. استيگليتز مي‌گويد: «اقتصاد بازار به سبك استالين»، استالين يك شبه آمد گفت از امروز اقتصاد را دولتي مي‌كنيم. به همين دليل كه استالين فرو مي‌پاشد برنامة خصوصي‌سازي از بالا هم از هم مي‌پاشد و كارآمدي نخواهد داشت.
گسترش مالكيت دولتي در كشورهاي دموكراتيك اروپا مثل انگليس با ساختار دموكراتيك صورت مي‌گيرد. در انتخابات تصميم مي‌گيرند چه چيزي دولتي شود چه چيزي خصوصي بماند؟
ولي خصوصي‌سازي در كشورهاي در حال توسعه اين‌طور نيست يك مرحله‌اي و از بالا به پايين است، اقتصادداني به نام ديويد الرمن (Ellerman) مقاله‌اي دارد تحت عنوان يادگيري اجتماعي. مي‌گويد؛ ما راهبردي داريم كه تمام بانك‌هاي جهاني و نهادهاي بين‌المللي آن را انجام داده‌اند، اين استراتژي منجر به شكست مي‌شود كه عده‌اي در اين سازمان‌ها به راه‌حل‌هايي مي‌رسند و بعد دنيا را تشويق مي‌كنند به اين سمت بيايند. هيرشمن به درستي مي‌گويد من با استراتژي توسعة متوازن مخالفم به دليل اينكه هيچ مغزي نمي‌تواند روابط اقتصادي را طراحي كند و بگويد همه را يك مرتبه تغيير دهيم تا توسعه تحقق پيدا كند. ظرفيت يادگيري جامعه محدود است و آنچه تعيين‌كننده توسعه است ميزان يادگيري اجتماعي است كه در آنها مردم بايد شريك شوند و دربارة مسائل اجتماعي صحبت كنند تا يادگيري اجتماعي صورت گيرد. هر مقدار مردم در اين‌باره صحبت كنند سرعت توسعه بيشتر مي‌شود.
بحث اين است كه شما راه‌حلي داريد كه «خصوصي‌سازي كنيد» اگر خصوصي‌سازي تبعات مثبت و سراسر پيشرفت داشت بله بايد همه تبعيت مي‌كردند ولي در كنار آن بيكاري و نابرابري و امنيت مختل شده اجتماعي و شغلي به دنبال مي‌آورد.
الگوي توسعة بخش خصوصي مي‌گويد شما چيزي به مردم ديكته نمي‌كنيد بلكه صاحبان كار با مردم گفتگو كنند كه ما با اين موانع روبرو هستيم اگر دولت اين موانع را رفع كند ما بيشتر توليد مي‌كنيم. اگر دولت بتواند منافع صاحبان كسب و كار را با منافع ساير گروه‌هاي اجتماعي هماهنگ كند توسعه رخ مي‌دهد. البته مي‌دانيم اين اگر بسيار بزرگ است.
در اين 15 سال كشورهايي كه به بلوك شرق سابق تعلق داشته و خصوصي‌سازي كرده‌اند هنوز نتوانسته‌اند ميزان توليد ناخالص داخلي‌شان را به ميزان قبل از اصلاحات برسانند يعني واقعاً فاجعه، اينجاست كه به واقع بايد گفت به ويژه از سوي برخي اساتيد دانشگاه علامه در طي 15 ساله گذشته مقاومت‌هايي كه صورت گرفت تا الگويي از بالا به ايران تحميل نشود جاي تقدير دارد. در ايران با استدلال بومي به اين جا رسيده‌اند كه تا قبل از توسعه بخش خصوصي، خصوصي‌سازي نشود و اميد است كه دولت فعلي اين يافته ارزشمند و پرهزينه را جدي بگيرد.
در آن 15 سال كه خصوصي‌سازي مي‌خواست انجام شود و هر كه با آن مخالفت مي‌كرد انگار با بديهيات علم اقتصاد مخالفت مي‌كرد و منكر علم اقتصاد است. امروز اين بحث‌ها بايد صورت بگيرد تا كاري كه دولت تحت عنوان خصوصي‌سازي شروع كرده شتاب كمتري بگيرد.
بنابراين هر كشوري خودش بايد راه‌حل خود را پيدا كند و در يك گفتگوي اجتماعي و نه صرفاً سياسي يا صرفاً دانشگاهي راه‌حل‌هاي اقتصادي مناسبي ارائه شود.

http://old.ires.irمنبع:




[ پنج شنبه 31 فروردین 1391  ] [ 10:43 AM ] [ رضا کرمی ]
نظرات 0

فرشاد مومني

چندي پيش تعبيري در يك سمينار علمي از سوي يكي از همكاران مطرح شد كه بسيار جالب و درست بود با اين مضمون كه از گرفتاري‌هاي بزرگ نظام آموزش اقتصاد در ايران اين است كه بند ناف اغلب اقتصاددانان ايران را با آموزه نئوكلاسيكي بسته‌اند و ساختار اين نظام به گونه‌اي است كه اين تصور را به صورت نهادمند تحميل مي‌كند كه گويي فقط يك زاويه نگاه علمي به اقتصاد وجود دارد و آن زاويه‌اي است كه نئوكلاسيك‌ها نگاه كرده‌اند. چون در ايران و نظام رسمي آموزشي آن آموزش «روش‌شناسي» جايگاه شايسته خود را ندارد و حد و مرز توانايي‌ها و محدوديت‌هاي تئوري‌ها به خوبي آموزش داده نمي‌شود. تئوري‌ها از استعداد غيرمتعارفي برخوردار مي‌شوند كه در جاي ايدئولوژي‌ها بنشينند و در نظام آموزشي ما ابزارهاي كافي براي جلوگيري از مخدوش شدن مرز ايدئولوژي و تئوري وجود ندارد. آموزش‌گيرندگان ايراني در عرصه علوم اجتماعي و به ويژه اقتصاد مستعد هستند كه آنچه ياد مي‌گيرند جدا از اينكه بر محور كدام آموزة نظري باشد با درهم‌آميزي خاص محتواهاي آموزشي با روش‌هاي متكي بر حافظه به جاي آموزش تئوري‌ها و به نام آنها عملاً چيزي شبيه ايدئولوژي و با كاركردهاي خاص آن را ياد مي‌گيرند.
ممكن است اين سؤال پيش آيد كه آيا اين مسئله فقط به ما اختصاص دارد يا در كشورهاي صنعتي هم اوضاع از همين قرار است در پاسخ به اين سؤال من به طور مشخص دو گروه تدابير را مطرح مي‌كنم كه ببينيد چقدر جالب راه را بر اينكه يك آموزة نظري تبديل به ايدئولوژي شود يا با آن اشتباه گرفته شود را در آن كشورها بسته‌اند. گزينه اول مربوط مي‌شود به آنچه كه جان نويل كينز سال‌ها قبل اشاره كرد و شايد برجسته‌ترين متن فارسي كه ما داريم و به نقل از او به اين مسئله توجه كرده كتاب اقتصاد سياسي ريمون‌بار است كه در اين زمينه در فصل اول جلد اول كتاب خود نسبتاً مبسوط بحث كرده است.
جان نويل كينز پدر جان مينارد كينز بوده، ايشان آنچه كه وي به عنوان بدنة علم اقتصاد مطرح مي‌داند را به سه جزء تقسيم مي‌كند كه عبارتند از؛ جزء پازيتيو، نوماتيو و هنر.
او مي‌گويد در كشورهاي پيشرفته مانند بقيه كشورهاي دنيا گرچه نظام‌هاي رسمي آموزشي تمركزشان روي جزء پازيتيو است اما زماني كه اين جزء مي‌خواهد به كار گرفته شود با دو نيروي كمكي ديگر تعديل‌هايي در آن صورت مي‌دهند كه از طريق آنها هم ملاحظات ارزشي جامعه هنگامي‌كه آموزة نظري تبديل به ابزار سياستي مي‌شود مورد توجه قرار مي‌گيرد و هم ويژگي‌هاي ساختاري آن اقتصاد مورد توجه قرار مي‌گيرد كه اين مأموريت‌ها را ا جزاء دوم و سوم علم اقتصاد به عهده دارند.
بنابراين مي‌گويد هرگز در اقتصاد كشورهاي پيشرفته مشاهده نمي‌كنيد كه هر آنچه در جزء پوزيتيو است در عينيت هم به همان صورت به اجرا گذاشته شود و همين جا بايد اشاره كرد كه از اين زاويه براي كشورهاي ديگري كه توليدكنندة اين علم نيستند يك اشكال بزرگ ايجاد مي‌شود و آن اينكه آنچه به نام علم اقتصاد و از طريق ترجمه آثار آنها منتقل مي‌شود فقط جزء پازيتيو است و به تعبير نهادگرايان كاركرد دو ركن ديگر يعني وجوه نورماتيو و هنري مثل دانش ضمني و دانش مربوط به آموختن حين انجام دادن در تئوري دانش نهادگرايان است. اين دو وجه و سازوكار هماهنگي و سازگاري آنها با جزء پوزيتيو به صورت نظام‌وار جايي ثبت نشده و بنابراين به درستي فهميده و منتقل نمي‌شود و بنابراين در حال توسعه‌ها چون اين دو جزء‌ را در متون آموزشي ترجمه شده نمي‌بينند فكر مي‌ كنند، وجود ندارد و به همين خاطر هر وقت همه چيز را بر پاية وجه پازيتيو علم اقتصاد سياست‌گذاري مي‌كنند به مشكل مي‌خورند و اينجا به گونه‌اي وي وجه توطئه‌آميز بودن اين قضيه را نفي مي‌كند و گويي خطاب به دانش‌پژوهان جهان سومي علم اقتصاد مي‌گويد: تو درست دقت نكردي كه اين ساختار علم اقتصاد چه اجزائي دارد و اگر در اثر اين بي‌توجهي مشكل‌آفريني شد و به بحران برخورديد اين توطئه نيست و اشكال از كساني است كه بدون ملاحظه و لحاظ كردن وجوه نورماتيو و هنري مي‌خواهند چشم‌بسته و كليشه‌اي همان رهنمودها را اجرا كنند.
مؤلفة ديگري كه توضيح مي‌دهد چرا جزء پازيتيو هنگام به كار گرفته شدن در كشورهاي صنعتي و در حال توسعه با دستاوردها و پيامدهاي متعارض روبرو مي‌شوند اين است كه در جاهايي كه علوم و تكنولوژي خصلت درون‌زا دارد معمولاً علوم با متودولوژي‌اش آموزش داده مي‌شود و درواقع تنبه دادن آموزش‌گيرنده به ملاحظات متودولوژيك كمك مي‌كند كه آموزش‌گيرنده قابليت‌ها و محدوديت‌هاي هر رويكرد نظري را خوب درك كند و بنابراين حد و حدود كار را كاملا‌ً مشخص كنند. ضمن آن‌كه حتي همان گزاره‌هاي پازيتيو به صورت گزاره‌هاي شرطي ارائه مي‌شوند و اينجا آموزش گيرنده خيلي خوب در معرض شروط مطرح شده و ميزان رابطه آن با واقعيت‌هاي مشاهده شده در جامعه قرار مي‌گيرد و چون بخش مهمي از شروط در آن جوامع وجود دارد حتي اگر غفلتي هم صورت بگيرد مشكل آفريني چنداني نمي‌‌كند.
در حالي كه در كشورهاي در حال توسعه اين مسئله وجود دارد كه علوم بر پاية موازين روش‌شناختي آموزش داده نمي‌شود و اينكه روابط تابعي مشروط به شرايطي هستند كمتر مورد توجه قرار مي‌گيرد طبيعي است كه در عمل مشكل‌آفريني مي‌كند.
در اين زمينه هم بحث اين است كه اگر بخواهيم مقصري جستجو كنيم بايد بيشتر در ناحية مصرف‌كننده‌هاي اين فراورده‌ها جستجو كنيم وگرنه هيچ كتاب درسي اقتصادي را نمي‌بينيد كه راجع به اين شرايط و نقش مهم آن‌ها در تحقق انتظارات تئوريك تذكر نداده باشد. اينكه در كشورهاي در حال توسعه به آنها اهميت داده نمي‌شود اشكال خودشان است.
اين مسئله در كتاب مايكل تودارو راجع به دانش توسعه خيلي خوب توضيح داده شده وي مي‌گويد عده‌اي مطرح كردند دانش توسعه از اساس توطئه‌آميز طراحي شده و مأموريتش آن بوده كه چون در دوره پس از جنگ جهاني دوم مردم محروم كشورهاي مستعمره با موج گستردة مبارزات آزادي‌بخش كشورهاي در حال توسعه تلاش كردند كه از امپرياليزم سياسي نجات پيدا كنند آموزة توسعه ابزاري بود كه هدفش اين بود كه امپرياليزم اقتصادي را جايگزين امپرياليزم سياسي كند. تودارو اين ايده را نفي مي‌كند و مي‌گويد واقعيت اين نيست. آموزة اقتصاد توسعه را كه نگاه كنيد نظريه‌پردازان اوليه توسعه به اعتبار فضاي ذهني خود، كل انديشة توسعه را در كادري سامان دادند كه چند محور كليدي دارد يكي قائل شدن نقش كليدي براي دولت است. يكي تأكيد به جذب سرمايه خارجي براي تسريع فرايند رشد اقتصادي است و يكي تأكيد بر ضرورت پيشبرد امر توسعه به صورت برنامه‌ريزي شده.
وقتي شما با رويكردي تاريخي به اين موضوع مراجعه كنيد ملاحظه مي‌شود ضرورتاً توطئه‌اي در كار نبوده و اكثر آنها صادقانه هرچه داشتند رو كردند و اگر كاستي يا اشكالي پديد آمده ناشي از ضعف دانش و تجربه نسبت به شرايط ويژه كشورهاي در حال توسعه است نه چيز ديگر. عده‌اي هم مي‌گويند حتي مي‌توان فراتر از این نحوه بحث هم رفت و در اين زمينه استدلالشان هم اين است كه اينكه ما گفتيم دولت مداخله كند محصول يا دستاورد مهم انقلاب كينزي بود و درواقع از طريق توصيه اول آنچه را كه آخرين يافته نظري موجود در كشورهاي صنعتي بود بدون پنهان‌كاري در اختيار كشورهاي در حال توسعه نيز قرار داديم.
در مورد جذب سرمايه خارجي به عنوان ابزار جهش گفتند آنچه ما را تحريك كرد اين توصيه را كنيم تجربة طرح مارشال بود. كشورهاي اروپايي كه در اثر جنگ به لحاظ زيربناها و تأسيسات فيزيكي تقريباً نابود شده بودند با كمك 22 ميليارد دلاري آمريكا به سرعت خودشان را بازسازي كردند و مجدداً در مسير پيشرفت سريع اقتصادي قرار گرفتند. در مورد برنامه‌ريزي هم مي‌گويند گرچه در دوره پس از جنگ و در چارچوب ملاحظات جنگ سرد ما با اتحاد شوروي سابق مرزبندي جدي ايدئولوژيك داشتيم اما با وجود اين چون در تجربه شوروي از سال 1917 به بعد و انگلستان طي سال‌هاي جنگ جهاني دوم رويكرد برنامه‌ريزي شده به اقتصاد نتايج ثمربخشي نشان داد. اين را هم در اختيار گذاشتيم و خلاصه اينكه كم‌فروشي از آن ناحيه نبوده بلكه بكارگيرندگان دقت كافي در اين زمينه نداشتند. اين زمينه‌ها در نحوه شكل‌گيري انديشه توسعه در دوره پس از جنگ بايد مورد توجه قرار گيرد تا ارزيابي ما يك ارزيابي منصفانه و واقع‌بينانه باشد.
البته بايد اين نكته را نيز تذكر دهم كه لااقل بخشي از ديدگاه‌هاي آن گروه از نظريه‌پردازاني كه با نگاه توطئه‌اي به فرايند انتقال علوم و تكنولوژي به كشورهاي در حال توسعه نگاه مي‌كنند نيز مطمئناً قابل رد كردن و ناديده گرفتن به صورت مطلق نيستند و بالاخره شواهد قابل توجه و مطالب صحيحي در مباحث آنها نيز وجود دارد كه نبايد به سادگي از آن گذشت. از نظر اينجانب، در دنياي واقعاً موجود ما و در طول تاريخ بشر ، برخوردهاي توطئه‌آميز همواره كم و بيش وجود داشته و ناديده گرفتن آنها به معناي ناديده گرفتن بخش‌هايي از واقعيت است. آنچه كه ايده‌هاي متكي به نگرش توطئه‌اي را از ارزش ساقط مي‌كند، اصل توجه آنها به يك واقعيت يعني وجود توطئه نيست بلكه نگاه مطلق‌انگارانه آنها نسبت به توطئه و مسلوب‌الاختيار تصور كردن انسان‌ها و جوامع در برابر توطئه‌هاست كه اشكال دارد و با ظاهر موجه، عملاً ايدئولوژي تسليم را در كشورهاي در حال توسعه ترويج مي‌كند.
به هر حال تا آن‌جا كه به مسئله برخورد توطئه‌آميز با تئوري‌هاي توسعه مربوط مي‌شود طيف گسترده‌اي از نظريه‌پردازان وجود دارند كه با شدت و ضعف متفاوت به گونه‌اي به اصل مسئله اعتقاد دارند. شايد ذكر يك نمونه در اين زمينه خالي از لطف نباشد، نمونه‌اي كه در سال‌هاي مياني قرن بيستم بارها و بارها مورد توجه و استناد قرار گرفته و به يكي از ارزشمندترين كتاب‌هاي ميردال كه اوايل دهه 1930 نوشته به نام عنصر سياسي در گسترش نظريه اقتصادي، مربوط مي‌شود. من اول بار از وجود اين كتاب با مطالعة كتاب عينيت در پژوهش‌هاي اجتماعي آشنا شدم. ميردال نكاتي را در اين كتاب مطرح مي‌كند و شرح مبسوط را به كتاب «عنصر سياسي در گسترش نظريه اقتصادي» حواله مي‌دهد. من با علاقه به جستجوي آن كتاب پرداختم اما در هيچ‌يك از كتابخانه‌هاي كشور يافته نشد تا اينكه با زحمات بسيار از طريق يكي از دوستان يك جلد از ترجمه انگليسي آن را از خارج تهيه كردم. آنچه داستان را جالب مي‌كند مقدمه‌اي است كه مترجم انگليسي كتاب مي‌آورد و مضمونش اين است كه با اين كتاب جامعة علمي آنگلوساكسون به صورت توطئة سكوت برخورد كرد و اول بار در نيمة دوم دهة 1970 يعني 40 سال بعد از نگاشته شدن آن به زبان سوئدي است كه به زبان انگليسي ترجمه شده و انتشار مي‌يابد.
شما مي‌دانيد كه ميردال فردي چندبعدي بوده و در عين نظريه‌پردازي، مرد عمل هم بوده و به مقام نخست‌وزيري سوئد هم رسيده است و وقتي در سازمان ملل حق توسعه كشورهاي درحال توسعه رسمي شد مقرر شد كشورهاي پيشرفته حدود 7 دهم درصد تا 1 درصد توليد ناخالص داخلي‌شان را در قالب كمك‌هاي توسعه به كشورهاي فقير بدهند در كل دوره پس از جنگ جهاني دوم فقط زماني كه ميردال نخست‌وزير سوئد بود اين تعهد را سوئد در ميان كشورهاي مزبور به صورت كامل اجرا كرده است و بقيه كشورها يا اصلاً به اين تعهد عمل نكردند يا فقط بخش ناچيزي از آن را آن هم با تحميل انواع قيد و شرط‌ها به كشورهاي كمك‌گيرنده به اجرا درآوردند.
بعد از اين كتاب در حوزه نقد آموزه اقتصاد مرسوم و برجسته كردن نقاط ضعف و كاستي‌هاي آن، من كتاب درخشاني در سطح كتاب ميردال در اين حوزه نديدم. تا اينكه كتاب «ساختار و دگرگوني در تاريخ اقتصادي» منتشر شد. من يك بار اين كتاب را از موضع استخراج مهمترين نقدهايي كه نورث به آموزه نئوكلاسيك اقتصاد كرده خواندم. تقريباً ديدم وي در عين تأكيد بر قابليت‌ها و توانايي‌هاي قابل ملاحظه اين رويكرد تحت شرايط خاص، 10 گروه نارسايي اين رويكرد را براي درك عالمانه و عميق از مسايل اقتصادي مطرح مي‌كند. طي همه اين سال‌هايي كه درگير مطالعه و آموزش اقتصاد بوده‌ام هميشه در ذهنم جاي كتابي را خالي مي‌ديدم كه به صورت مستقل و استقراء كارهاي انجام شده در اين زمينه گونه‌هاي متفاوت نقد به رويكرد نئوكلاسيك را سنخ‌شناسي كرده باشد و تصورم اين بود كه اگر اين سنخ‌شناسي در اختيار دانشجويان اقتصاد به ويژه در كشور خودمان قرار گيرد در نگاه آموزش‌گيرندگان تعادل ايجاد مي‌كند. و هنوز هم جاي آن را خالي مي‌بينيم.
در سال جاري در سميناري شركت ‌كردم و به مناسبت ضرورت نوشتن مقاله‌اي كه آنجا ارائه كردم در حين آماده‌سازي مقاله تصميم گرفتم كه حداقل عناوين اين نارسائي‌ها را برشمرده و به صورت مقدماتي مطرح كنم.
بديهي است كه شرح مفصل تك‌تك عناوين مطرح شده در اين گونه‌شناسي به اندازه‌اي است كه مي‌تواند موضوع يك كتاب مستقل قرار گيرد و طبيعي است كه امكان ارائه تفصيلي آن در سمينار مزبور و همين‌طور اين جلسه فراهم نمي‌باشد. اما قبل از ارائه عناوين و محورهاي اين بحث توجه دوستان را به اين نكته جلب مي‌كنم كه استخراج اين عناوين و نام‌گذاري آن‌ها با الهام از كارهاي پال – استتین، شومپيتر، كينز، ميردال، گالبريت، مارتين كارنوي، رونالد كوز، ادوارد برمن، استيگليتز، نورث و تعدادي ديگر از نظريه‌پردازان برجسته است كه اميدوارم بتوانم روزي شرح مبسوط آنها را نيز انتشار دهم.
به هر حال عناوين گونه های مختلف نقدها اين است: اول «فروض غيرواقعي» و نادرست، دوم «غفلت از امور بسيار مهم» و تعيين‌كننده، سوم «ناتواني در تبيين مسائل بسيار اساسي» در بخش اعظم تاريخ بشر، چهارم «جهت‌دار» بودن آن در راستاي منافع افراد، گروه‌ها و كشورهاي خاص، پنجم ادعاها و «پيش‌بيني‌هاي نادرست»، ششم «بي‌صداقتي مروجان آن»، هفتم نامربوط بودن آن با شرايط و مسائل كشورهاي درحال توسعه، هشتم يكپارچه ديدن مسائل حياتي در اين الگوي نظري.
اميدوارم در جلسات بعدي توفيق اين باشد كه تك‌تك اين عناوين را براساس آراء نظريه‌پردازان بزرگ پيش‌گفته با جزئيات و مشروح به بحث بگذاريم باشد كه اندكي به ذخيره دانش علم اقتصاد بيفزاييم و كمكي به گسترش و تعميق واقع‌بيني علمي در اين حوزه صورت پذيرد.

http://old.ires.irمنبع:




[ پنج شنبه 31 فروردین 1391  ] [ 10:36 AM ] [ رضا کرمی ]
نظرات 0

اقتصاد سياسي سياست‌گذاري اشتغال در ايران
دكتر فرشاد مومني

بحثي كه ارائه مي‌كنم از طرح يك مقدمة كلي راجع به ابعاد اهميت مسئله اشتغال شروع مي‌شود و بعد توضيح خواهم داد چرا با رويكرد اقتصاد سياسي مي‌توانيم درك بهتري از اين مسئله داشته باشيم و سپس مسائلي كه در اقتصاد سياسي سياست‌گذاري اشتغال ايران وجود دارد را مورد واكاوي قرار داده و در پايان يك جمع‌بندي تقديم خواهد گرديد.
به عنوان اولين نكته مقدمه توجه دوستان را به اين مطلب جلب مي‌كنم كه مهمترين وجه مشترك همة تمدن‌ها اين بوده كه از آغاز شكل‌گيري تمدن بشري و در همة فراز و نشيب‌هايي كه تمدن‌ها داشتند همگي اساساً پيرامون مسئلة كار ساماندهي شده‌اند و ما تمدن‌هاي مختلف را بر محور كار اصلي كه در آن تمدن بوده اسم‌گذاري كرده و شناسايي مي‌كنيم. بنابراين وقتي بحث از كار به ميان مي‌آيد بايد توجه داشت به مهمترين عنصر تمدن‌ساز در جامعة بشري فكر مي‌كنيم.
نكتة دوم اينكه با وجود همة تفاوت‌هايي كه در تجربه‌هاي توسعه در طول تاريخ وجود داشته يكي از نكات بسيار مهم اين است كه نقطة عزيمت همة تجربه‌هاي توسعه عبارت از اولويت حداكثرسازي استفاده از ظرفيت‌هاي سرماية انساني بوده يعني در هر جايي كه در فرايند توسعه اختلالي مشاهده مي‌كنيد يكي از مؤلفه‌هاي جدي توضيح‌دهندة اختلال ميزان و نحوة استفاده از نيروي كار انسان‌ها است.
نكتة سوم اينكه اشتغال به همان اندازه كه ركن ركين توسعه محسوب مي‌شود و مهمترين عامل شكل‌دهندة‌توسعه است مانند خود توسعه يك پديدة چندبعدي است و بعضي از نظريه‌پردازان از جمله آمارتيا سن در بحث‌هاي اشتغال از يك طرف روي اين نكته پافشاري مي‌كنند كه براي شناخت يك پديدة چندبعدي لزوماً بايد روش‌شناسي متناسب با آن را اختيار كرد و از طرف ديگر در مقام دفاع از اين ايده مهمترين نكته‌اي كه بيان مي‌كنند اين است كه رويكردهاي تك‌ساحتي به هيچ‌وجه نمي‌تواند بصيرت‌هاي مورد نياز راجع به ابعاد اهميت مسئله اشتغال را براي ما آشكار كنند. سن در مقالة تاريخي خود راجع به اشتغال در سال 1997 به نكتة لطيفي اشاره مي‌كند: از نظر او با منطق توزيع درآمد دريافتي يك شخص از محل كمك‌هاي بلاعوض دولتي ممكن است دقيقاً معادل و مساوي درآمد ناشي از اشتغال باشد و اين ممكن است نظام سياست‌گذاري را در معرض اين اشتباه قرار دهد كه پس مي‌توان نارسائي‌هاي سيستم در زمينة خلق فرصت‌هاي شغلي مولد را از طريق رويكردهاي رانتي، اعانه‌اي يا صدقه‌اي سامان داد بدون اينكه كوچكترين مشكلي در زمينة فرايند توسعة ملي ايجاد كند و بعد از اين زاويه روي تأثيرات شگرف اشتغال بر فرد، خانواده و اجتماع بحث مي‌كند و نشان مي‌دهد به اعتبار آن مجموعه ملاحظات كه در نگرش صرفاً اكونوميستي ناديده گرفته مي‌شود ما بايد متوجه باشيم كه نگاهمان را در مسئلة اشتغال متناسب كنيم با پيچيدگي‌هايي كه دارد و اگر بخواهيم حق مطلب را ادا كنيم ناگزير مي‌بايست از رويكرد فرارشته‌اي استفاده كنيم.
نكتة ديگري كه ايشان گوشزد مي‌كند اين است كه از بعضي جهات حتي با منطق اقتصادي، اهميت وجوه غيراقتصادي اشتغال از وجوه اقتصادي‌اش بيشتر است و اين چيزي نيست كه با ابزارهاي متداول قابل درك باشد.
نكته چهارم اين است كه به لحاظ تاريخي حتي اگر به زمان‌هاي خيلي دور نخواهيم بپردازيم حداقل از دورة انقلاب صنعتي به بعد به صورت فزاينده‌اي به موازات پيشرفت تكنولوژي در كشورهاي صنعتي كه براي ما به عنوان كشورهاي در حال توسعه به واسطه تحويل‌گرايي‌هاي افراطي نسبت به مفهوم تكنولوژي و تحويل آن به وجه سخت‌افزاري دستاوردي از قبيل دوگانگي با تمام مسائل جانبي به همراه داشته با پديده‌اي روبرو هستيم كه از آن به عنوان پارادوكس اشتغال نام برده مي‌شود. منظور از پارادوكس اشتغال اين است كه ناهنجاري‌هايي كه در نظام سياست‌گذاري توسعه وجود داشته و فقدان بصيرت‌هاي كافي كارشناسي در اين زمينه موجب گرديد كه در بخش بزرگي از دوران بعد از انقلاب صنعتي اكثر كشورهاي در حال توسعه با شرايط پارادوكسيكال فزوني همزمان عرصه نسبت به تقاضاي نيروي كار و فزوني تقاضا نسبت به عرضه در بازار كار روبرو باشند. اين پارادوكس در چارچوب مفهومي به نام «توسعه بدون اشتغال» صورت‌بندي شده و درواقع چارچوبي كه در آن درك سطحي و ناكافي سياست‌گذاران كشورهاي درحال توسعه از پديدة تكنولوژي و مفهوم انتقال تكنولوژي را منعكس مي‌كند را برجسته مي‌سازد. بايد بدانيم كه اين مسئله پيچيده و پرهزينه به شكل‌هاي مختلف هم‌چنان بازتوليد مي‌شود و برجسته‌ترين شكل آن در تجربه ايران اين است كه اسناد پيوست برنامه چهارم تصريح دارند كه در آستانة آغاز برنامة چهارم 53 درصد از جمعيت فعال ايران هيچ نقشي در توليد ملي نداشته‌اند و اين به صورت همزمان در حالي است كه يكي از مهمترين تنگناهاي بخش‌هاي مولد كشورمان، كمبود شديد نيروي كار ماهر و آموزش ديده است و اين نمادي است از يك واقعيت تلخ و آن هم عبارت از برخورد سهل‌انگارانه نسبت به مسئلة اشتغال و عوامل مؤثر بر آن است.
اگر دوستان دقت كرده باشند همواره اينطور بوده كه از يك طرف نظام تصميم‌گيري ابعاد اهميت مسئله اشتغال را نشناخته و از طرف ديگر در فرايند پيشبرد مسائل آنقدر با مشكلات كوچك و بزرگ و موانع به غايت پرهزينه بر سر راه توسعه ملي برخورد مي‌كنند كه هرگاه مورد بررسي قرار گرفته مشخص شده كه بخش مهمي از آن مسائل يك سر در مسئله بيكاري دارد كه آنها را ناگزير مي‌كند در واكنش به آن شرايط مجدداً به اتخاذ سياست‌هاي شتاب‌زده و پرهزينه مبادرت ورزند و جالب آنكه خود سياست‌هاي جديد اتخاذ شده نيز در موضع خود موج جديدي از دورهاي باطل توسعه‌نيافتگي را بازتوليد مي‌كند. به طور مشخص طرح ضربتي اشتغال در دوران رياست جمهوري جناب آقاي خاتمي و طرح بنگاه‌هاي زود بازده در دولت جديد از اين زاويه قابل بررسي و تأمل شايسته است.
مسئله اين است كه وقتي 53 درصد جمعيت فعال نقشي در توليد ملي ندارند يعني ما الگوهايي از توسعه را در دستور كار قرار داده‌ايم كه در آن گويي توسعة مستقل از مشاركت انسان‌ها ردگيري مي‌شود. از طرف ديگر وقتي مي‌بينيد اين نسبت در سال آغازين اولين برنامه توسعه بعد از انقلاب 40 درصد بوده يك علامت هشداردهنده مي‌دهد كه برنامه‌هاي توسعه ما با چه دركي از اين مفهوم طراحي و تدوين شده و به طور مشخص چشم‌اندازهاي نگران‌كننده‌تري نيز به همراه دارد، به اين معنا كه برخوردهاي سهل‌انگارانه نسبت به يك مسئلة خطير مانند اشتغال در هر دوري كه خود را بازتوليد مي‌كند گستره و عمق مسئله را بيشتر مي‌كند و هزينه‌هاي اصلاح رويه‌ها را در هر دوره نسبت به دورة قبل افزايش مي‌دهد. در شرايط فعلي به اعتبار مشخصه‌هاي تحولات جمعيتي كشور با يك پيچيدگي ويژه ديگر نيز روبرو هستيم كه يك وجه عيني و بيروني و يك وجه ذهني و دروني دارد. وجه بيروني مسئله عبارت است از اينكه در طي سال‌هاي 1375 تا امروز با يك پديدة جمعيتي خطيري روبرو هستيم. به اين معني كه يك جمعيت 36 ميليوني زير 25 سال از 1375 برآورد شده كه حداقل تا سال 1400 با ما همراه است كه از يك سو نمايانگر وضعيت عرضه بلندمدت نيروي كار كشور است و از سوي ديگر يك طيف گسترده از اقتضائات فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي به همراه آن است كه اگر به موقع شناسايي نشود پيامدهاي جدي براي ما به همراه خواهد داشت. من فكر مي‌كنم واكاوي اين مسئله جمعيتي از هر زاويه خطير بودن اين مسئله را گوشزد مي‌كند.
وجه ديگر مسئله اين است كه عنوان آرماني انتخاب شده براي برنامه چهارم ما اقتصاد و جامعة مبتني بر دانايي است كه اگر درست درك و طرح شده بود جاي اميدواري بسيار مي‌داشت اما متأسفانه تصور بنده اين است كه اين انتخاب يك انتخاب مدگرايانه و بدون توجه به پيش‌نيازهاي نهادي مطرح شده و به تحولات بنيادي مورد نياز آن نيز حتي اشاره‌اي صورت نپذيرفته است و نشان دهندة اين است كه بيش از آنكه وجه پيش‌برد امور در آن لحاظ شده باشد وجه شعاري - تبليغاتي و بيان آرزوها محور چنين انتخابي بوده است. آنچه به اعتبار بحث اشتغال در كادر ايده اقتصاد مبتني بر دانايي بايد در دستور كار قرار بگيرد و پيچيدگي‌هاي سياست‌گذاري مناسب براي آن را در شرايط فعلي نشان مي‌دهد اين است كه در ادبيات موضوع اقتصاد مبتني بر دانايي، يك اصل موضوعة مهم وجود دارد و آن هم اينكه سازوكارهاي عينيت بخشنده به اقتصادهاي دانايي‌محور از يك سو بالاترين اتكاء را به دانش ضمني ناشي از اشتغال دارد و از سوي ديگر، به اعتبار پيشرفت‌هاي شگرف علمي – فني در قلب خود مسئلة اشتغال‌زدايي بسيار گسترده‌اي را به واسطه اتكاء به انقلاب بهره‌وري اجتناب‌ناپذير مي‌سازد مواجهه با چنين پديده‌اي براي يك كشور در حال توسعه و اساساً وابسته به دستاوردهاي علمي – فني ديگران بسيار دشوارتر بوده و فراتر از يك شعار تبليغاتي يا بيان آمال و آ‌رزوها خواهد بود.
بنابراين اگر بخواهيم با اين مسئله برخورد كنيم به نحوي كه از فرصت‌هايي كه اقتصاد مبني بر دانايي ايجاد مي‌كند بهره‌اي داشته باشيم و از طرف ديگر مانند تجربيات مدگرايانه و خسارت‌بار موجود در تاريخ برنامه‌ريزي كشورمان خسارت‌هاي غيرمتعارف جدي به نظام ملي وارد نكنيم بايد اقتصاد مبتني بر دانايي ابتدا همانطور كه هست شناخته شود. تعبير بسيار جالبي توسط مانوئل كاستلز در جلد اول كتاب عصر اطلاعات مطرح شده كه مضمونش اين است كه در شرايطي كه تكنولوژي‌هاي مربوط به موج‌هاي اول و دوم انقلاب صنعتي نسبت به تكنولوژي‌هاي موج سوم كه اقتصاد مبتني بر دانايي را شكل داده از هر نظر بسيار بسيط‌تر و ساده‌تر بودند درك سطحي از انتقال تكنولوژي و درك سطحي از مفهوم صنعتي شدن باعث شد كه كل پديدة صنعتي شدن كه با همة تاروپود نظام ملي پيوند سروكار دارد تحويل شد به انتقال يك سري از ماشين‌آلات! در نتيجه در حالي كه مسئله صنعتي شدن براي بسياري از كشورهاي در حال توسعه تحقق نيافته اما بحران‌ها و مسايل و پديده‌هايي مانند بحران زيست‌محيطي، انواع وابستگي‌ها و غيره. به عنوان هزينه‌هاي اين ساده‌انديشي به كشورهاي در حال توسعه تحميل شد و اين مسايل جديد به مراتب سهم و نقش بيشتري در عقب‌ماندگي ‌آنها ايفا كرد. اگر اقتصاد مبتني بر دانايي هم در ادامة رويكرد تحويل‌گرايانه به نمادهاي جزئي و صوري از اين پديده تحويل شود و باور نشود كه نظام اقتصاد و جامعه مبتني بر دانايي يك نظام حيات جمعي است و بايد ردي از دانايي در همة پيكرة نظام جست و جو شود خطرات و هزينه‌هاي اين اشتباه به مراتب سنگين‌تر از خطرات از انقلاب صنعتي تاكنون خواهد بود زيرا در حالي كه تحولات ناشي از موج‌هاي اول و دوم انقلاب صنعتي به صورت تغييرات تدريجي ظاهر مي‌شد ما در اينجا با تغييرات به صورت تصاعدي و حتي گاه نمايي روبرو هستيم و به اين اعتبار به نظر مي‌رسد پرداختن به مسئلة اشتغال و همه چيز را تحت تأثير اين مسئله زيربنايي ديدن مي‌تواند ما را از انتخاب‌هاي نادرست در امان بدارد.
آخرين نكته‌اي كه به عنوان مقدمه عرض مي‌كنم اين است كه ما خواه ناخواه چه به اعتبار ويژگي‌هاي ساختاري نظام ملي و چه به اعتبار شرايط خطير بين‌المللي كه از انقلاب صنعتي به بعد همواره مسئلة توسعة ايران را تحت تأثير قرار داده معمولاً در يك فضاي سياست‌زده به سر مي‌بريم و در اين فضا مسئوليت جامعة علمي به مراتب بيشتر مي‌شود. در عين حال،‌چالش‌ها و پيچيدگي‌هاي اعمال مسئوليت عملي براي جامعة علمي افزايش پيدا مي‌كند. در چنين فضايي آنچه بسيار حائز اهميت است و بايد دقت شود اين است كه به اعتبار ملا حظات خاص ساختاري و اقتصاد سياسي ايران اين احتمال وجود دارد كه اكنون‌زدگي و اولويت يافتن ملاحظات كوتاه‌مدت، وسيله‌اي براي توجيه حساسيت‌زدايي از يك مسئلة تعيين‌كننده شود. علائمي از اين مسئله در مورد نحوة برخورد با اشتغال در ايران مشاهده مي‌شود كه در ادامه به وجوهي از آن اشاره مي‌كنم.

ابعاد اهميت اشتغال در مقياس ملي
به دنبال اين نكات مقدماتي وارد بحثي به نام ابعاد اهميت مسئله اشتغال مي‌شويم اين مسئله را از دو زاويه بررسي مي‌كنم. زاويه اول ابعاد اهميت اشتغال براي جامعه است و زاوية دوم ابعاد اهميت اشتغال براي افراد و خانواده‌هاست و تصورم اين است كه حتي اگر اكتفا كنيم به عناوين اهميت چندگانه و چندبعدي اين مسئله، مشخص مي‌شود كه اشتغال چگونه در همة اجزاي زندگي و سرنوشت ما دخيل است و بر آن تأثير مي‌گذارد.
اولين مسئله‌اي كه بايد طرح شود پيوند نحوه برخورد با اشتغال و نسبت آن با مهمترين موانع توسعة ملي است. اگر موانع عمده توسعه ملي را پديده‌هايي از قبيل فقر، مهاجرت روستايي، نابرابري‌هاي آمايشي، بحران محيط زيست، وضعيت سرماية اجتماعي، نابرابري‌هاي درآمدي و نگراني‌هاي مربوط به امنيت ملي در نظر بگيريم مي‌توان نشان داد كه اشتغال با تك‌تك اين عوامل رابطة وثيق دارد و از آنجا كه طرح تفصيلي هر يك از اين محورها استعداد و ظرفيت آن را دارد كه در قالب يك موضوع مستقل مطرح شود ناگزير از آن صرفنظر مي‌شود. با ذكر اين اميدواري كه در برنامه‌ها و جلسات آتي به صورت ويژه به بحث گذاشته شود و در اينجا فقط اشاره‌هاي كوچكي به برخي از محورها خواهيم داشت. در مطالعاتي كه در زمينة فقر به عنوان مهمترين عامل توسعه‌نيافتگي انجام شده اين اتفاق‌نظر وجود دارد كه مهمترين ابزار مواجهه عالمانه و كارآمد در اين زمينه خلق فرصت‌هاي شغلي در فعاليت‌هاي مولد است.
بايد تأكيد كنم كه از ديدگاه سازمان بين‌المللي كار،فعاليت‌هاي مولد، مشاغلي را شامل مي‌شود كه به ارتقاء توان رقابت ملي و توسعه پايدار كمك مي‌كند.

در مقاله‌اي كه اخيراً سازمان بين‌المللي كار منتشر كرده تعبيري كه به كار برده اين است «هستة مركزي يا قلب سياست‌هاي كاهش فقر، دسترسي ايجاد كردن براي كار براي فقراست. اين كار و فرصت شغلي است كه به مردم اجازه مي‌دهد براي خود غذا تهيه كرده و پولي كه براي خريد كالا و خدمات نياز د ارند را به دست آورند.
وقتي مسئله مهاجرت روستايي را مورد واكاوي قرار مي‌دهيد، مي‌بينيد مهمترين عامل انگيزشي براي ترك سرزمين اجدادي مسئلة بيكاري و فقر ناشي از آن است. در عين حال كه مي‌دانيم عوامل متعدد ديگري نيز در اين زمينه نقش دارند.
در كشورهاي درحال توسعه در ربع پاياني قرن بيستم شرايطي را شاهديم كه در آن بزرگترين شهرهاي جهان كه از انقلاب صنعتي تا ربع پاياني قرن بيستم همواره متعلق به كشورهاي صنعتي بود الان متعلق به كشورهاي در حال توسعه است. مديريت كلان شهرها در تمام دنيا جزو بالاترين ظرفيت‌هاي فعاليت‌هاي دانايي‌محور مديريت در مقياس ملي مطرح مي‌شود و كشورهاي در حال توسعه در حالي كه توان لازم براي عادي‌ترين كارهاي خود را ندارند با شهرهاي بسيار بزرگي روبرو هستند كه با انواع نابساماني‌ها مواجه مي‌باشند كه اين مسئله در كنار ساير عوامل مؤثر محيطي و بين‌المللي از جمله مي‌توان گفت كه بازتاب سهل‌انگاري‌هايي است كه درنهايت به مهاجرت روستائيان آنها منجر شده است. از يك طرف در اين كشورها اين تراكم غيرمتعارف جمعيت و فعاليت هزينه‌سازي مي‌كند و از طرف ديگر به واسطة مهاجرت روستايي بخش‌هاي مهمي از پهنة سرزمين با همة منابع مادي كه دارند بلااستفاده باقي مي‌مانند و طيف گسترده‌اي از مسائل اقتصادي، اجتماعي و امنيت ملي به تبع چنين مسائلي پيش مي‌آيد.
بنابراين پيوند اشتغال با مهمترين موانع توسعه، پيوند اشتغال با ثبات سياسي- اجتماعي پيوند اشتغال با جايگاه اقتصاد ملي در تقسيم كار جهاني، پيوند اشتغال با مهمترين مسائل كلان اقتصادي وجوه ديگري از اهميت بحث اشتغال را منعكس مي‌سازد.
از طرف ديگر مطالعات برخي نظريه‌پردازان ديگر مثل آمارتيا سن نشان داده ميان سياست‌هاي اشتغال با تنش‌هاي قومي، ميان سياست‌هاي اشتغال با ميزان پذيرش فناوري‌هاي مدرن، ميان سياست‌هاي اشتغال با نحوة‌حل و فصل تعارض‌هاي جنسيتي، ميان سياست‌هاي اشتغال با سطح كارايي اقتصاد ملي و ميان سياست‌هاي اشتغال با تقويت يا تضعيف سرمايه اجتماعي رابطه‌اي معني‌دار دريافته شده در كنار اين فهرست گسترده ابعاد اهميت اشتغال در نظام ملي كه هر كدام به تنهايي مي‌تواند موضوع جلسه‌اي مهم باشد آخرين موضوعي كه مورد بحث قرار مي‌گيرد پيوند اشتغال با چشم‌اندازهاي آيندة توسعة ملي است.
در ادبيات اقتصاد مبتني بر دانايي، دانش را به دو گروه عمدة دانش قابل انتقال و دانش ضمني تقسيم مي‌كنند. تعبيري را استيگليتز براي نشان دادن وزن و اهميت اشتغال و در نتيجه جايگاه سياست‌هاي اشتغال استفاده كرده كه من همان را به كار مي‌برم. او مي‌گويد اگر كل دانايي را به كوه يخ تشبيه كنيم دانش قابل انتقال، دانشي است كه قسمت بيروني اين كوه يخ را نشان مي‌دهد و تمام آنچه در اعماق اقيانوس قرار دارد نمايانگر دانش ضمني است كه اگر به درستي اين نسبت درك شود مي‌توان تصور يا تصويري از وزن و اهميت دانش ضمني در كل پيكره دانش داشت. بعد مي‌گويد مهمترين مشخصة‌دانش ضمني اين است كه نه از طريق دانش آشكار و قابل انتقال بكه از طريق فرايندي به نام ‌learning by doing قابل دستيابي است و اشتغال چنين فرصتي را فراهم مي‌كند كه از نظر ميزان تأثير قابل مقايسه با هيچ چيز ديگري نيست.
بنابراين، مسئله اشتغال به موازات افزايش منزلت و جايگاه انسان در فرايند توسعه و حركت به سمت اقتصاد مبتني بر دانايي نه تنها اهميتش كمتر نمي‌شود بلكه با ابعاد خيره‌كننده‌اي افزايش مي‌يابد.
ابعاد اهميت اشتغال در مقياس فرد و خانوار
در اين قسمت نيز براي پيشگيري از تطويل مطالب صرفاً اشاره‌اي به فهرست عناوين مربوط مي‌شود. عناوين اينگونه است؛ رابطة معني دار ميان بيكاري با تضعيف فزايندة‌ اعتماد به نفس،‌ رابطة بيكاري با تضعيف فزايندة توانايي‌هاي شناختي، رابطة بيكاري با مهارت‌زدايي از افراد (اين دو مورد اخير به اين معني است كه درست به همان مقدار كه افراد در فرايند كار دانش و مهارت كسب مي‌كنند به همان ترتيب وقتي از فرايند كار كنار گذاشته مي‌شوند اين توانايي را چه در زمينة دانش چه مهارت از دست مي‌دهند). رابطة‌بيكاري با افزايش تمايل به خودكشي (مطالعات نشان مي‌دهد كه در ايران از كل موارد اقدام به خودكشي ويژگي مشترك 63 درصد افرادي كه به خودكشي مبادرت ورزيده‌اند بيكاري است)، رابطة معني‌دار ميان بيكاري و افزايش اختلال در تخريب روحيه، رابطة بيكاري با افزايش سرخوردگي و بيماري‌هاي باليني و افزايش نرخ مرگ و مير، رابطة‌معني‌دار بيكاري با افزايش بي‌ارادگي و تسليم سرنوشت شدن، رابطة بيكاري با تضعيف انسجام خانواده، رابطة بيكاري با افزايش بدبيني به همه چيز و غيرمنصفانه‌ دانستن همه چيز و بالاخره رابطة بيكاري با شكل‌گيري بحران هويت فردي.
رويكرد اقتصاد سياسي به مسئله اشتغال
با توجه به اين مقدمات و ابعاد اهميت مسئله از اين زاويه موضوع بعدي پاسخ به اين است كه چرا براي واكاوي مسئلة اشتغال بايد از رويكرد اقتصاد سياسي بهره بگيريم؟ و چرا رويكرد اقتصاد سياسي ظرفيت‌هاي بيشتري براي افزايش توانايي ما براي بهتر شناختن اين مسئله دارد؟ در مقدمه‌اي كه ارائه شد گويي وجه سلبي اين موضوع را بحث كردم و نشان دادم كه چون اشتغال پديده‌اي چندبعدي است رويكردهاي اكونوميستي به واسطة تك‌بعدي نگريستن به اين مسئله وجوه بسياري از اين پديده را نمي‌توانند به چنگ آورند. از نظر ايجابي اگر بخواهيم اقتصاد سياسي را به عنوان رويكردي پژوهشي مورد توجه قرار دهيم تعبيري كه كاتوزيان در كتاب ايدئوژي و روش معرفي مي‌كند اين است كه مي‌گويد اقتصاد سياسي رويكردي است كه به متغيرهاي غيراقتصادي و بين‌المللي در كنار متغيرهاي اقتصادي و داخلي به صورت توأمان توجه مي‌كند و پس از شرح نسبتاً مفصلي از موضوع نتيجه مي‌گيرد اتخاذ چنين رويكردي امكان ژرف‌انديشي و دستيابي به بصيرت‌هاي عميق در زمينة مسائل اجتماعي را فراهم مي‌كند.
در كنار اين ديدگاه كه در كتاب كاتوزيان قابل ردگيري است تعبيري بسياري زيبا در كتاب نظام ملي اقتصاد سياسي نوشتة فردريك ليست در مقام ويژگي‌هاي اين رويكرد مطرح شده كه بسيار قابل تأمل است. مضمون بحث ليست اين است؛ رويكرد اقتصاد سياسي امكان لحاظ كردن شرايط بومي هر كشور را در كوشش‌هاي نظري فراهم مي‌كند و از آنجا كه رويكرد اقتصاد سياسي در كادر آموزة مكتب تاريخي به اقتصاد، تركيبي از نگاه تاريخي، اقتصادي و فرهنگي است مي‌توان گفت نگاه فرارشته ‌است. به اين اعتبار گزينة اقتصاد سياسي گزينه‌اي قابل قبول در واكاوي مسائل چندبعدي به حساب مي‌آيد.
يك نكتة مهم ديگر هم اتخاذ اين رويكرد را براي ايران مي‌تواند توجيه كند و آن هم اينكه در اقتصاد و جامعة ايران دولت نقشي ابرتعيين‌كننده دارد اما با نگرش صرفاً اقتصادي قادر به درك منطق و سازوكارهاي تصميم‌گيري در دولت نخواهيم بود. به اين اعتبار بعضي از نظريه‌پردازان اقتصاد سياسي تصريح مي‌كنند كه اگر در حوزه‌اي از مسئله قرار بگيريم كه در آن دولت نقش تعيين‌كننده دارد رويكرد اقتصاد سياسي كارآمدي فوق‌العاده دارد. به دليل اينكه اقتصاد سياسي در ذات خود دانشي منسجم دربارة انتخاب عمومي است.
آخرين نكته‌اي كه در اين زمينه مي‌توانم مطرح كنم اين است كه به اعتبار خصلت فرارشته‌اي اين رويكرد به يك اعتبار مي‌توان گفت اقتصاد سياسي در ذات خود دانش مربوط به نقش ارزش‌ها هم هست به دليل اينكه در جستجوي شناخت منطق اتخاذ رويكردهاي مختلف در عرصة سياست‌گذاري عمومي و منطق اولويت قائل شدن براي تخصيص منابع به روشني مي‌توان دريافت كه انتخاب‌هاي مزبور از جمله براساس ارزش‌هايي است كه نظام تصميم‌گيري به آنها وفادار است به اين اعتبار گفته مي‌شود رفتن به سمت رويكرد اقتصاد سياسي مي‌تواند ظرفيت‌هاي گسترده‌اي براي گسترش شناخت ما از مسائل ايجاد كند. كاتوزيان 4 مشخصه براي رويكرد اقتصاد سياسي قائل مي‌شود اول اينكه رويكرد اقتصاد سياسي به حل و فهم مسائل مهم در قياس با معماهاي جزئي اولويت بالايي مي‌دهد. دوم اينكه در تحليل مسائل، وجوه غيراقتصادي و به ويژه وجوه اجتماعي را هم با اهميت ويژه‌اي مورد توجه قرار مي‌دهد و هم در تحليل و هم در ارائة راه‌حل ملاحظات اجتماعي را هم دخيل مي‌كند. سوم اينكه ضمن استفاده از تكنيك‌ها به مثابه ابزار، اجازه نمي‌دهد ابزارها نقش راهنما را براي تحليل‌گر برعهده بگيرند و بالاخره اينكه رويكرد اقتصاد سياسي جايگاه ويژه‌اي براي معرفت تاريخي منظور مي‌كند. ادعاي كاتوزيان اين است كه با اين رويكرد مي‌توانيم حتي ريشه‌هاي شكاف‌هاي اساسي ميان نظريه و عمل و نيز پيش‌بيني‌ها با واقعيت‌ها در رويكردهاي متعارف اقتصادي را بهتر دريابيم.
در چارچوب ملاحظات اقتصاد سياسي اگر بخواهيم به موضوع وضعيت ايران در زمينة برخورد با اشتغال وارد شويم در بحث‌هاي مقدماتي در نهايت اجمال برآيند تلاش‌هايي كه در كادر برنامه‌هاي توسعه در گذشته شده را نشان داده‌ام و معلوم شد كه در اثر رويه‌هايي كه مسئلة اشتغال را به عنوان مسئله‌اي جانبي و نه مسئله‌اي كه در قلب سياست‌گذاري توسعه بايد لحاظ شود، ديدند ملاحظه شد كه چگونه قدر مطلق و نسبت جمعيتي كه هيچ نقشي در توليد ملي ندارد همواره رو به افزايش بوده است و به اين اعتبار مي‌توانيد ملاحظه كنيد چگونه نظام ملي خود را درگير هزينه‌هاي سنگين اجتماعي، اقتصادي مي‌كند و از بسياري ظرفيت‌هاي موجود خود را محروم مي‌كند.
در اين وضع برخورد سهل‌انگارانه با اشتغال به معناي محروم كردن بخش‌هاي بزرگي از جمعيت از مشاركت در امر توسعة ملي است. از يك طرف مردم را محروم مي‌كند و از طرف ديگر ظرفيت‌هاي بسيار بزرگ را از دست مي‌دهد. آنچه در ادبيات اقتصاد كلان تحت عنوان قانون اوكان مطرح مي‌شود مي‌گويد به ازاي هر يك درصد بيكاري فراتر از نرخ طبيعي بيكاري، افت توليد ملي به ميزان 3 درصد پايين‌تر از توليد بالقوه جامعه خواهد بود يعني با توجه به اين واقعيت كه 53 درصد جمعيت فعال ما نقشي در توليد ملي ندارند مي‌بينيد چقدر خودمان را از توليد ملي محروم كرده‌ايم و اين محروميت در الگوي رابطة دولت و ملت، جايگاه نظام ملي در تقسيم كار جهاني و امنيت ملي، به چه صورت ظاهر مي‌شود و چه آثاري بر روي سطح رفاه شهروندان خواهد داشت.
اما در كادر اقتصاد رانتي مسئلة خطيرتري اتفاق مي‌افتد و چون وارد حوزة فرهنگي مي‌شود ما را با چالش بيشتري روبرو مي‌كند و آن اين است كه افراد در چارچوب سياست‌هاي سهل‌انگارانه نسبت به اشتغال يا سياست‌هاي اشتغال‌زا از يك طرف هيچ مسئوليتي براي خود در نظام ملي تعريف نمي‌كنند و چون دولت مركز توزيع رانت است همة مسئوليت‌ها از دولت طلب مي‌شود. از يك طرف افراد تلاش نمي‌كنند ولي تا بي‌نهايت براي خود توقع و انتظار مصرف ايجاد مي‌كنند. اين يك وجه قضيه است وجه ديگر اين است كه دولت در مواجهه با اين شرايط دشوار در دام خودفريبي گرفتار مي‌شود و فكر مي‌كند از طريق دستكاري نظام آمار و اطلاعات و حساسيت‌زدايي از يك مسئلة تعيين‌كننده مي‌تواند خود را تسكين دهد در حالي‌كه به قاعدة ملاحظاتي كه گفته شد اينكه صورت مسئله را پاك كنيم چيزي را حل نمي‌كند. چرا كه محروميت از دستاوردهاي اشتغال مولد آثار خود را روي اغلب متغيرهاي توسعه ملي و اقتصاد كلان گرفته تا وضعيت روحي و جسمي افراد و خانوارها منعكس مي‌سازد و عوارض ناشي از بيكاري هم پنهان كردني نيست.
شايد شگفت‌آور باشد كه در طي 20 سال گذشته دوران‌هايي را شاهد بوديم كه نرخ بيكاري رسمي اعلام شده تا 5 درصد هم رسيده يعني در حاليكه در text bookهاي اقتصادي كلان نرخ طبيعي بيكاري 5/6 درصد به رسميت شناخته شده و به قاعده ادعاهاي گاه و بيگاه دولت‌مردان ما در برخي دوره‌ها در آستانه يا حتي ماوراي وضعيت اشتغال كامل قرار داشته‌ايم كما اينكه الان هم كه ادعا مي‌شود نرخ بيكاري تك‌رقمي شده نه با واقعيت همراه است و نه اين نحوه برخورد دردي از توسعه‌نيافتگي حل مي‌كند.
ملاحظة دومي كه از منظر اقتصاد سياسي در سياست‌گذاري اشتغال در ايران بسيار حائز اهميت است وضعيت بخش‌هاي مولد اقتصاد ايران از نظر دانايي است براساس پيوست‌هاي برنامة سوم و با اميد به اينكه در سرشماري 85 شاهد بهتر شدن اوضاع باشيم هم در بخش كشاورزي و هم صنعت بالغ بر 86 درصد جمعيت شاغل از نظر سطح تحصيلات ديپلم و پايين‌تر هستند در بخش كشاورزي 40 درصد و به روايتي ديگر 5/47 درصد جمعيت شاغل به كلي بي‌سواد‌اند و به نظر مي‌رسد كه اين واقعيت تلخ ديگر حساسيتي هم برنمي‌انگيزد و همانها كه به اين مسئله مهم بي‌تفاوت هستند تلاش مي‌كنند تا هرچه سريع‌تر عضو WTO شويم!!
يك معناي اين مسئله آن است كه بخش‌هاي مولد ما استعداد چنداني در جهت جذب صاحبان انديشه ندارند زيرا در كادر اقتصاد سياسي رانتي نظام پاداش‌دهي به گونه‌اي تعريف مي‌شود كه صاحبان استعدادها و صلاحيت‌ها به سمت فعاليت‌هاي غيرمولد كشانده شوند و از همين روست كه ما همواره به سمت زوال رابطه مبادله و افت توان رقابت اقتصاد ملي در حركت بوده‌ايم و تا نگاه خود را به ابعاد اهميت مسئله اشتغال اصلاح نكنيم اين روند استمرار خواهد داشت و معناي ديگر مسئله آن است كه با اين ظرفيت دانايي، تعامل فعال با نظام جهاني چه معنا و آينده‌اي خواهد داشت؟!
نكتة بسيار مهم ديگر اينكه در شرايطي كه وضعيت دانايي در بخش‌هاي مولد ما اينگونه بوده در هر 4 برنامة توسعه بعد از انقلاب اسلامي، جهت‌گيري راهبردي برنامه‌ها در نظام آموزشي اولويت آموزش‌هاي عالي بوده و در خود آموزش‌هاي عالي هم اولويت با دوره‌هاي تكميلي بوده،‌ببينيد اين دوگانگي چندبعدي چگونه خود را بازتوليد مي‌كند و تصور كنيد كه در صورت استمرار اين وضعيت، اقتصاد ايران در تصادم با دستاوردهاي انقلاب دانايي با چه ابعاد جديدي از دوگانگي‌هاي اقتصادي – اجتماعي و تكنولوژيك روبرو خواهد شد.
محور مهم ديگر اين است كه در تمام برنامه‌هاي توسعه ايران اگر يك ويژگي خيلي تعيين‌كنندة مشترك بتوان ردگيري كرد اين است كه هرگز در هيچ‌كدام از برنامه‌هاي توسعه كشور بحثي از تكنولوژي مناسب به ميان نيامده در حالي كه در فرايند توسعه به اعتبار جابگاه دانش ضمني مسئلة هماهنگي دست‌ها و مغزها نقش ابرتعيين‌كننده در پيشرفت نظام ملي دارد.
ما تاكنون در اسناد رسمي برنامة توسعه هرگز ايده‌اي دربارة تكنولوژي مناسب مطرح نكرده‌ايم گرچه به قاعدة اقتصاد سياسي رانتي مي‌توان اين موضوع را توضيح داد. در يك مطالعة موردي كه در يكي از بخش‌هاي مهم و به اصطلاح پيشرو اقتصاد ايران انجام شده ملاحظه مي‌شود كه به واسطه عدم حساسيت به اين مسئله خطير و ايجاد نكردن نهادهاي مربوط، يك مجموعه ماشين‌آلات معين از يك كارخانة معين چندين بار به نام خريد تكنولوژي توسط واحدهاي زيرمجموعه يك دستگاه خاص خريداري شده، بدون آنكه هيچ يك از آن خريدها مبتني بر برنامه‌اي باشد يا ثمربخشي خاصي داشته باشد.
مؤلفه بعدي در چارچوب اقتصاد سياسي در اين زمينه در ايران محوريت غيرمتعارف فعاليت‌هاي موسوم به خدمات بازرگاني است. براساس داده‌هاي جدول داده ستانده سال 70 نرخ مازاد عملياتي فعاليت‌هاي دلالي بيش از 8 برابر مازاد عملياتي در فعاليت‌هاي كشاورزي و بيش از 5 برابر مازاد عملياتي براي بخش صنعت است. در چارچوب اين ساختار پاداش‌دهي اقتصادي، نظام پاداش‌دهي اجتماعي متناسبي شكل مي‌گيرد كه در آن كلك زدن و حقه‌بازي زرنگي محسوب مي‌شود و انجام مسئوليت‌ها و‌ تلاش براي دانستن بيشتر علامت كودني است. براساس مطالعاتي كه در ايران 1400 صورت گرفته نشان داده كه از 1345 تا زمان بررسي، مجموعة فرصت‌هاي شغلي ايجاد شده در خدمات بازرگاني از كل فرصت‌هاي شغلي ايجاد شده در مجموع دو بخش صنعت و كشاورزي كشورمان بيشتر بوده يعني بخش اعظم استعدادهاي كشور به سمت فعاليت‌هاي بازتوليدكننده توسعه‌نيافتگي رفته‌اند.
مؤلفه بعدي اين است كه ما با يك به هم ريختگي خيلي جدي در توزيع فعاليت و جمعيت روبرو هستيم. اگر كل پهنه سرزمين را به دو نيمكرة شرقي و غربي تقسيم كنيم نيمكرة غربي 83 درصد جمعيت و فعاليت را به خود اختصاص مي‌دهد و ببيند از اين ناحيه چقدر منابع بدون ‌استفاده در نيمكره شرقي كشورمان وجود دارد و چه هزينه‌هايي بابت تأمين امنيت در نيمكره شرقي بايد پرداخت كنيم.
مؤلفه بعدي اين است كه«شهر محوري» در نظام تصميم‌گيري و تخصيص منابع وجود دارد. برآوردها نشان مي‌دهد كه به طور متوسط حدود 40 درصد ثروت ملي در ايران توسط تهران بلعيده مي‌شود. بررسي‌هاي در مقياس جهاني نشان‌دهند اين است كه 35 تا 60 د رصد رشد جمعيت شهرها در كشورهاي در حال توسعه به سياست‌هايي برمي‌گردد كه تحريك‌كنندة مهاجرت روستايي است. اين مسئله به نوبه خود ملاحظات اقتصاد سياسي ويژه‌اي ايجاد مي‌كند كه در يك فرصت وسيع‌تر مي‌بايست به صورت جدي به آن پرداخته شود.
آخرين مسئله اين است كه وضعيت مناطق مرزي كشورمان وضعيتي به مراتب خطير از ساير نقاط است. تعبيري لستر تارو در كتاب ثروت‌آفرينان، مطرح كرده به اين مضمون كه در فرايند جهاني شدن اقتصاد، كشورها تجزيه و بنگاه‌ها در يكديگر ادغام مي‌شوند. خطر تجزية ملي مهمترين خطر براي كشورهاي در حال توسعه در شرايط جهاني شدن اقتصاد است و اشتغال مولد به مثابه مهمترين چسب براي وحدت ملي و احساس تعلق به نظام ملي مورد استفاده قرار مي‌گيرد تا نوعي واكسيناسيون در برابر اين تهديد جدي ايجاد كند. سؤال اين است كه آيا تاكنون در كشور ما كسي از اين زا ويه هزينه‌هاي نظام ملي بابت سهل‌انگاري‌هاي رايج در سياست‌ گذاري اشتغال را اندازه‌گيري كرده است؟
سخن پاياني
زيربناي هر نوع اقدام اصلاحي در بهبود نظام تصميم‌گيري و تخصيص منابع در زمينه اشتغال امكان‌پذير ساختن دستيابي به درك مطابق با واقع از صورت مسئله است. در كوتاه‌مدت لازمه حركت به سمت چنين وضعيتي اين است كه چون نظام آ‌مار و اطلاعات انحصاراً در اختيار دولت است و دولت با دلايل موجه و ناموجه بسياري ناگزير است با كاستي‌ها و محدوديت‌هايي كه در راه شفاف‌سازي اطلاعات بازار كار با آن روبروست به گونه‌اي كنار بيايد اما اين جامعه علمي است كه مي‌بايست با دامن زدن به بحث‌هايي كه ابعاد اهميت اشتغال را برجسته و روشن مي‌سازد اميدوار باشد كه مي‌تواند دولت را قانع سازد كه هيچ مسئوليت و مصلحتي بالاتر از نشان دادن واقعيت‌ها در اين زمينه وجود ندارد و هرگونه اقدامي كه باعث شود از اين مسئله حياتي حساسيت‌زدايي شود گناهي بزرگ محسوب مي‌شود كه مي‌تواند هزينه‌هاي گاه غيرقابل جبران ايجاد كند.
نگاه كنيد الان اعلام كردند نرخ بيكاري تك‌رقمي شده من 6 متغير كنترلي شناسايي كرده‌ام كه ميزان واقع‌نمايي چنين ادعايي را مي‌تواند مورد ارزيابي قرار دهد و بدون ترديد با تلاش بيشتر، متغيرهاي بيشتري را در اين زمينه مي‌توان مورد شناسايي قرار داد. براساس قانون اوكان اگر فرصت شغلي بيشتري فراهم كنيم فوري‌ترين جايي كه بايد آثار خود را نشان دهد نرخ رشد اقتصادي است. در طي 2 سال گذشته با وجود آن ميزان صرف منابع اقتصادي و اجتماعي بي‌سابقه نرخ رشد اقتصادي ما حتي از نرخ پيش‌بيني شده در برنامة چهارم توسعه بسيار پايين‌تر است. اين در حالي است كه رقم پيش‌بيني شده در برنامه چهارم در چارچوب منابع بسيار كمتر ارزي- ريالي و به طور كلي مادي براي اين سال‌ها در نظر گرفته شده است. متوسط نرخ رشد 3 ساله اخير هنوز به 6 درصد نمي‌رسد در حالي كه در شوك اول نفتي رشد دورقمي هم شاهد بوده‌ايم.
نكتة دوم وضعيت فقر و نابرابري است اگر فرصت‌هاي شغلي مطابق ادعاهاي موجود خلق شده باشد بايد آثار آن به سرعت در اين زمينه نمود داشته باشد. توجهتان را جلب مي‌كنم به گزارشي كه چند ماه پيش وزير رفاه اعلام كرد و گفت وضعيت فقر در 3 ساله گذشته هم در شهر هم در روستا بدتر شده و تعداد فقرا افزايش پيدا كرده است. اين مسئله در گزارش سال اول برنامه چهارم نيز به گونه‌اي ديگر مطرح شده و نشان مي‌دهد نابرابري‌هاي درآمدي نيز افزايش معني‌داري پيدا كرده است پس از اين زاويه نيز ادعاهاي اخير با چالش روبروست.
نكته سوم ميزان تشكيل سرماية جديد است. در اين زمينه شما را ارجاع مي‌دهم به اسناد رسمي منتشرهاز سوي مركز پژوهش‌هاي مجلس كه هنگام ارزيابي لايحه بودجه سال 1386 انتشار يافت. عنوان آن گزارش مقايسة بودجة سال 1386 كشور با احكام و اهداف برنامة چهارم توسعه از بعد متغيرهاي كلان اقتصادي است. طبق آن گزارش در حالي كه پيش‌بيني برنامة چهارم اين بود كه براي نيل به نرخ متوسط 8 درصدي رشد اقتصادي در طي سال‌هاي برنامه مقرر شده كه تشكيل سرمايه ناخالص داخلي از متوسط رشد سالانه‌اي معادل 2/12 درصد به قيمت ثابت برخوردار باشد اما در عمل در سال 1384 با نرخ 8/5 درصدي روبرو هستيم يعني كمتر از نصف رقم مقرر در برنامة چهارم. نرخ مشابه عملكرد سال 1385، 5/5 درصد بوده است. بنابراين با وضعيت‌هاي گفته شده ارزش علمي ادعاي خلق فرصت‌هاي شغلي با آن ميزان‌هاي غيرمتعارف و بي‌سابقه ادعاي قابل دفاعي نيست.
علاوه بر اينها سه نكته ديگر را هم مطرح مي‌كنم. اول مسئلة واردات است. در يكي از مطالعات موجود نشان داده شده به ازاي هر يك ميليارد دلار واردات كالاهاي ساخته شدة قابل توليد در داخل 000/100 فرصت شغلي از بين مي‌رود. آمار واردات سال 1385 حول و حوش 50 ميليارد دلار است. خوش‌بينانه‌ترين برآوردها از بخش غيررسمي آن را 20 درصد حجم بخش رسمي برآورد مي‌كنند. بنابراين بايد 10 ميليارد دلار هم واردات قاچاق اتفاق افتاده باشد. ويژگي مسلط واردات قاچاق اين است كه عمدتاً واردات كالاهاي مصرفي قابل توليد در داخل است. پس ببينيد چقدر واردات رسمي و غيررسمي خصلت اشتغال‌زدايانه داشته‌ايم و در عين حال، در چنين شرايطي اين‌گونه ادعاهاي عجيب مطرح مي‌شود.
مؤلفة بعد اينكه در طول تاريخ يكي از كانون‌هاي اصلي خلق فرصت شغلي در ايران دولت بوده كه در طي برنامه‌هاي سوم و چهارم دولت اعلام اشباع كرده و براساس هر دو برنامه مزبور دولت موظف به تعديل نيروي انساني يا اشتغال‌زدايي هم بوده پس از اين ناحيه خبر چنداني نيست.
با توجه به اين‌كه براساس آمار مركز پژوهش‌هاي مجلس بيشترين سهم در عدم تحقق اهداف مربوط به تشكيل سرمايه به بخش خصوصي مربوط مي‌شود پس معلوم مي‌شود آن طرف هم چندان خبري نيست، بنابراين بايد معلوم شود كه مبناي اين ادعاي اخير در زمينه بهبود نرخ بيكاري چيست.
آخرين نكتة وضعيت سازمان تأمين اجتماعي است. اگر اشتغال پايداري اتفاق افتد بلافاصله بايد در آمارهاي سازمان تأمين اجتماعي خود را نشان دهد. براي آن‌كه با واقعيت‌ها در اين زمينه آشناتر شويم، من از روي روزنامه شرق شمارة 795 چهارشنبه 7 تير ماه 1385 مي‌خوانم: «در جلسه غيرعلني مجلس دربارة اشتغال در حالي‌كه محمد جهرمي از اشتغال 550 هزار نفري خبر داد، داود مددي رئيس(وقت) سازمان تأمين اجتماعي از كاهش 50 هزار نفري بيمه شدگان اين سازمان خبر داد. اظهارات ياد شده اعتراض نمايندگان را برانگيخت زيرا اگر در كشور 550 هزار شغل جديد ايجاد شده باشد بايد به تعداد بيمه‌شدگان اضافه مي‌شد. اين در حالي است كه از تعداد بيمه‌شدگان كم شده است.»
شاهد مثال دوم من درباره واقعيت‌هاي بازار كار ايران، مطلب مندرج در روزنامه جهان اقتصاد سه‌شنبه 2 خرداد 1385، صفحة 7، است: «رئيس ادارة بيمة بيكاري و تعهدات كوتاه‌مدت سازمان تأمين اجتماعي گفت: پيش‌بيني مي‌شود صندوق بيمة بيكاري در سال 1385 با كسري بودجه‌اي معادل 1200 ميليارد ريال روبرو شود. وي افزود در حال حاضر 73 درصد مقرري‌بگيران بيمة بيكاري تا پايان دورة استحقاق از پوشش صندوق بيمة بيكاري خارج نمي‌شوند و فرصتي براي اشتغال دوباره نمي‌يابند.» و بالاخره به شاهد مثال سوم توجه كنيد:
براساس سند رسمي بودجه 1386 سازمان تأمين اجتماعي 6500 ميليارد ريال كسري بودجة آشكار اعلام كرده و اگر واقعاً به سمت تك‌رقمي شدن بيكاري مي‌رفتيم نمي‌بايست شاهد اين وضع باشيم.
چند پيشنهاد مشفقانه:
به قاعدة اين ملاحظات شش‌گانه به روشني ملاحظه مي‌شود كه مسئلة اشتغال و مسئوليت‌ تهيه و عرضه آمارها در اين زمينه بايد از زير سيطرة انحصاري دولت به مفهوم قوة اجرايي كه نگرش كوتاه‌مدت و ملاحظات انتخاباتي تبليغاتي دارد بيرون آيد و تحت نظارت نهادهايي برود كه ملاحظات بلندمدت دارند و نيز امكان شكل‌گيري نهادهاي تخصصي كه حكم ديدبان اشتغال را داشته باشند فراهم شود.
دوم اينكه حتي با همين آمارها 3 گروه اجتماعي ذي‌نفع بسيار مهم داريم كه بايد به تشكل‌هاي فعال در اين حوزه‌ها هم فرصت داده شود كه نقش فعال‌تري داشته باشند. اين سه گروه عبارتند از: جوانان، دانش‌آموختگان دانشگاهي و زنان. طي دو دهه گذشته نرخ رشد بيكاري در اين سه گروه همواره از نرخ كلي اشتغال بالاتر بوده. در اسناد مطالعات ايران 1400 گفته شده كه از 1375 تا 1400 در مجموع بايد 14 ميليون فرصت شغلي جديد خلق شود تا اوضاع بيكاري از وضعيت كشور در سال مبدأ بدتر نشود اما اين به شرطي است كه نرخ مشاركت زنان در بازار كار ايران تغيير محسوسي نداشته باشد. نرخ مشاركت زنان در بازار كار دنيا به طور متوسط تقريباً 40 درصد است ولي در ايران نزديك 13، 14 درصد است و برآورد شده اگر نرخ مشاركت زنان در ايران تا سال 1400 به ميانگين جهاني برسد تعداد فرصت‌هاي شغلي مورد نياز از 14 ميليون به 27 ميليون خواهد رسيد.
مطالعات موجود نشان مي‌دهد كه از 1375 تا امروز 5 نيروي محركة بسيار بزرگ وجود دارد كه نشان‌دهندة اين است كه نرخ مشاركت زنان در سال‌هاي آتي حتماً افزايش مي‌يابد. اول افزايش سطح تحصيلات، دوم كاهش بعد خانوار، سوم افزايش ميانگين سن ازدواج، چهارم ناتواني مردان در تأمين تمامي هزينه‌هاي خانوار،‌ پنجم جنبش‌هاي محلي، ملي و جهاني حمايت از حقوق زنان در عصر جهاني شدن.
پيشنهاد سوم اينكه برنامه‌هاي پژوهشي جديدي در واكاوي مسئله اشتغال در مقياس ملي و با اولويت اضطراري تعريف شود و در يك فضاي شفاف و صرفاً با ملاحظات آكادميك به اجرا درآيد.
چهارم ابعاد اهميت امنيت ملي اين مسئله بررسي شود در ادبيات اقتصاد سياسي بحث‌هايي با اين مضمون وجود دارد كه هزينة فرصت درگيري افراد جوان و بيكار در درگيري‌ها و منازعات بسيار كم است و اين دقيقاً مشخصه‌هاي ساخت جمعيتي ماست.
پنجم، تكنولوژي به مثابه عنصر محوري جايگاهي رفيع در برنامه‌هاي پژوهشي نظام ملي پيدا كند اين مسئله ديگر پذيرفتني نيست كه برنامه‌هاي توسعه ما حتي در دوران انقلاب دانايي هم بحثي درباره تكنولوژي نداشته باشند.
ششم، شكاف ميان تقاضاي اقتصادي و اجتماعي بازار كار ايران مورد واكاوي جدي قرار گرفته و اقتضائات و چالش‌ها و چشم‌اندازهاي آن مورد توجه قرار گيرد.
هفتم، روند تضعيف بخش‌هاي مولد و حاشيه‌اي شدن آنان و رشد سرطاني فعاليت‌هاي دلالي به عنوان مؤلفه‌هاي محوري اصلاح اقتصاد در دستور كار قرار گيرد.
هشتم، پديده شتاب تاريخ و انقلاب دانايي با همه پيچيدگي‌ها و آثار و پيامدهايي كه به ويژه براي كشور در حال توسعه‌اي مانند ايران دارند در دستور كار نظام پژوهشي و آموزشي قرار گيرند.

منبع:http://old.ires.ir




[ پنج شنبه 31 فروردین 1391  ] [ 10:34 AM ] [ رضا کرمی ]
نظرات 0

دكتر فرشاد مومني

به عنوان مقدمة بحث شايد مناسب‌ترين نقطة عزيمت براي ورود به بحث سرمايه اجتماعي تمركز بر چند مفروض مهم از مفروضات اقتصاد متعارف باشد: يكي برمي‌گردد به انسان‌شناسي ويژة اقتصاد مرسوم كه در آن تصويري كه از انسان ارائه مي‌شود يعني انسان اقتصادي، انساني است كه فقط نفع شخصي را درك مي‌كند و در فرايند پي‌جويي اين نفع به واسطة يك فرض ديگر نه از كسي تأثير مي‌پذيرد و نه بر كسي تأثير مي‌گذارد. فرض ديگر، فرض اطلاعات كامل است كه در ساية آن بازيگران اقتصادي، به اصطلاح با دست رو بازي مي‌كنند يا به عبارت ديگر فرض مي‌شود كه در بازي اقتصادي هيچ امكاني براي رفتار فرصت‌طلبانه وجود ندارد ضمن آن‌كه هم قراردادها و هم تصميم‌گيري‌ها با اتكا به اطلاعات كامل، قراردادها و تصميمات جامع و راهگشا خواهد بود.
در طي چند دهة اخير هريك از اين مباني و مفروضات به گونه‌اي مورد چالش جدي قرار گرفته و هر كدام از اين چالش‌ها تأثير خود را روي ديدگاه‌هاي اقتصادي به طور كلي و در عرصة اقتصاد توسعه به شكل خاصي منعكس مي‌كند. بحث بر سر اين است كه در چارچوب آموزة اقتصاد مرسوم مسئلة همكاري و تعاون قابليت تبيين و توضيح ندارد در حالي‌كه انسان‌شناسان و جامعه‌شناسان عموماً روي اين نكته وقوف و تأكيد دارند كه زيربناي حركت به سمت توسعه در هر جامعه نحوة مواجهه با مسئله همكاري و تعاون است. همچنين فرض اطلاعات كامل هم با چالش‌هاي بزرگي مواجه شده، خلاصة بحث در اين زمينه اين است كه آنچه كه در واقعيت با آن روبرو هستيم اين است كه نه تنها به قاعدة مفروض اقتصاد مرسوم بازيگران اقتصادي با اطلاعات كامل، مجاني و در دسترس همگان روبرو نيستند بلكه اين اطلاعات ناقص و محدود به صورت كاملاً نامتقارن بين بازيگرها توزيع شده و از همه مهمتر اينكه بازيگران اقتصادي حتي در شرايطي كه در معرض اطلاعات متقارن و يكسان قرار دارند واكنش‌هايي كه به اين اطلاعات يكسان نشان مي‌دهند، يكسان نيست و تحت تأثير ساخته‌هاي ذهني و فرهنگ و ارزش‌هاي متفاوتي كه انسان‌ها دارند واكنش‌ها متفاوت خواهد بود. ضمن آن‌كه در اثر واقعيتي به نام اطلاعات ناكامل هم در معرض انتخاب‌هاي نادرست قرار مي‌گيريم هم در معرض مخاطرات اخلاقي و رفتارهاي فرصت‌طلبانه.
بنابراين، اين واقعيت كه انسان‌ها در فرايند عمل اجتماعي با هم اصطكاك دارند و اين اصطكاك هزينه‌هايي را بوجود مي‌آورد و اين هزينه‌ها ساختار بازي اقتصادي و امر رقابت را تحت تأثير قرار مي‌دهد امروزه كمتر مورد ترديد قرار مي‌گيرد و ويژگي‌هايي نيز كه در مورد اطلاعات وجود دارد و به نوبة خود از يك طرف ريسك و عدم اطمينان را در فعاليت‌هاي اقتصادي و در تعامل‌هاي اجتماعي افزايش مي‌دهد و از طرف ديگر پيش‌بيني‌پذيري رفتارها را با چالش‌هاي جدي روبرو مي‌كند موجب شد كه به تدريج در كادر مسئلة حل و فصل معضل همكاري و تعاون هم به اين مشخصه‌هاي چندگانة اطلاعات و هم به اين واقعيت كه در تعامل بين انسان‌ها در معرض بروز يكسري هزينه‌هاي مثبت و منفي قرار مي‌گيريم اجتناب‌ناپذيري عبور از بنيان‌هاي انسان‌شناختي و مفروضات اقتصاد مرسوم را براي دستيابي به درك دقيق‌تر از رفتار اقتصادي اجتناب‌ناپذير مي‌كند.
انسان اقتصادي در كادر اين ملاحظات جديد خيلي نزديك مي‌شود به انسان اقتصادي _ اجتماعي. مقدمة دومي كه بايد در اينجا مطرح شود بازگشت دارد به تجربة عملي كشورهاي در حال توسعه به ويژه در دورة بعد از جنگ جهاني دوم. در اين تجربه ملاحظه مي‌شود كه در گام‌هاي نخستين با اتكا به موازين اقتصاد مرسوم تلقي مسلطي كه از امر توسعه پديدار شد اين بود كه توسعه را به مثابه يك امر صرفاً اقتصادي در نظر گرفتند، اين نگاه به توسعه ( يك امر صرفاً اقتصادي) البته ناظر بر نفي و انكار وجوه غيراقتصادي مؤثر در حيات جمعي انسان‌ها نبود بلكه يك فرض بر اين بود كه دگرگوني بنيادي و حركت به سمت توسعه بايد نقطة عزيمتش اقتصاد باشد و فرض دوم نيز بر اين بود كه اگر تحول بنيادي در وجه اقتصادي زندگي انسان پديد آيد وجوه ديگر هم به صورت القايي متحول مي‌شوند. در چارچوب اين نگرش شاخص يكتا و يگانه‌اي كه براي ارزيابي عملكرد جوامع در نظر گرفته شد شاخص رشد اقتصادي بود. براي مدت نسبتاً طولاني تحت تأثير چنين تصوراتي توسعه اساساً عبارت از رشد مستمر اقتصادي در نظر گرفته مي‌شد. اين طرز تلقي هم از جنبه روش‌شناختي و هم در تجربة عملي، واكنش‌هاي بسيار شديدي را برانگيخت و دليل اين واكنش‌ها هم اين بود كه ناديده گرفتن وجوه ديگر حيات جمعي انسان به ويژه وجه اجتماعي آن باعث شد كه كشورهاي در حال توسعه در فرايند حداكثرسازي رشد اقتصادي با انواع مسائل و هزينه‌هاي جدي اجتماعي روبرو شوند و اين هزينه‌ها به اندازه‌اي سنگين بود كه اولين قرباني ناديده گرفتن آ‌نها همانا رشد اقتصادي بود.
به اين ترتيب تلقي از توسعه به مثابه رشد اقتصادي دچار يك پارادوكس بزرگ شد. اين پارادوكس عبارت بود از اين‌كه مهمترين فلسفه ناديده گرفتن وجوه غيراقتصادي زندگي انسان حداكثرسازي رشد اقتصادي بود و فرض بر اين بودكه اگر رشد اقتصادي حداكثر شود در دنبالة آن به صورت القايي آثار اجتماعي و فرهنگي متناسب را به همراه خواهد آورد. اما آنچه در عمل اتفاق افتاد اين بود كه واكنش‌هايي كه توده‌هاي فقير و عصيان كرده مردم نسبت به ناديده گرفتن اين جنبه حياتي نشان دادند به گونه‌اي بود كه نخستين قرباني اين ناديده‌انگاري وجه اجتماعي زندگي انسان‌ها، رشد اقتصادي شد.
به اين ترتيب از سال‌هاي مياني دهه 1960 در ادبيات توسعه با موجي سروكار داريم كه از آن به عنوان نهضت شاخص‌هاي اجتماعي نام برده مي‌شود و بحث بر سر آن است كه حال كه پذيرفتيم وجه اجتماعي زندگي انسان هم حائز اهميت است با چه مبناي نظري با اين مسئله روبرو شويم و با چه شاخص‌هايي تغييراتش را اندازه‌گيري كنيم؟
به اين ترتيب تحولاتي كه به اعتبار تجربيات توسعه در كشورهاي در حال توسعه اتفاق افتاد به گونة ديگري كوشش‌هاي نظري پيشين را تكميل مي‌كرد و پيامش اين بود كه بايد به وجه اجتماعي انسان حتي براي درك دقيق‌تر و بهتر عملكرد اقتصادي او توجه بيشتري كنيم.
در ربع پاياني قرن بيستم مسئله ديگري پيدا شد اين پديده جهاني شدن اقتصاد بود در مورد جهاني شدن اقتصاد حداقل از سه زاويه، وجه اجتماعي زندگي انسان و تأثيرات تعيين‌كنندة آن بر عملكرد اقتصادي برجسته شد. وجه اول اينكه در اثر انقلاب انفورماتيكي و الكترونيكي كه تغييرات شگرفي را در همة جنبه‌هاي حيات اجتماعي انسان پديد آورد، با افزايش بي‌‌سابقة ارتباطات و تعامل بين انسان‌ها روبرو شديم. يعني ميزان تحركات، مسافرت‌ها، ارتباطات اينترنتي و ... موقعيت بي‌سابقه‌اي را در افزايش ارتباطات پديد آورد كه اين به معناي افزايش اصطكاك‌ها است و در اين چارچوب نقش محدوديت‌هاي موجود در عرصه اطلاعات در عملكرد اقتصادي نسبت به گذشته بسيار برجسته‌تر شد. نكته دوم اين بود كه در اثر اين تعاملات فزاينده و اصطكاك‌ها با افزايش خارق‌العادة مبادلة اقتصادي در مقياس جهاني روبرو هستيم.
به طوري كه از سال 1980 تا امروز همواره نرخ رشد صادرات از نرخ رشد توليد در مقياس جهاني بالاتر است و طبيعتاً اين گسترش مبادلات در كنار ويژگي‌هاي پنج‌گانة اطلاعات، مبادله را در مقياس جهاني با ابعاد كم‌سابقه‌اي از نظر گستره و عمق ريسك‌هايي كه طرفين مبادله با آن درگير بودند روبرو ساخت.
عنصر سوم در پديدة جهاني شدن كه تركيب اين سه عنصر به درك مفهوم سرماية اجتماعي كمك كرد و باعث شد ايده‌هاي اوليه و خاصي كه مطرح بود خيلي زود جدي شود و سرمايه اجتماعي نقشي تعيين‌كننده در مبادلات جهاني داشته باشد، مسئلة وارد شدن دانايي در تابع توليد و ظهور اقتصادها و جوامع مبتني بر دانايي بود. در چارچوب اين شرايط جديد با اين واقعيت روبرو مي‌شويم كه انسان‌ها در فرايند توليد از يك طرف با برجسته‌ترين جايگاه در تاريخ اقتصادي خود روبرو مي‌شوند و وزن انسان‌ها و سرمايه‌هاي انساني در خلق ارزش افزودة جديد به يك ابعاد استثنايي مي‌رسد و از طرف ديگر الگوي تعامل با انسان‌ها در فرايند توليد به شيوه‌هاي پيشين ديگر قابل تداوم نيست يعني علاوه بر اينكه نقش انسان در ايجاد ارزش افزودة جديد فوق‌العاده بالا مي‌رود جايگاه انسان در فرايند توليد هم به انساني‌ترين نقطة خود در طول تاريخ بشر مي‌رسد. يعني وزن و سهم توانايي‌هاي فيزيكي انسان در خلق ارزش افزوده جديد به سمت صفر ميل مي‌كند و سهم ايده‌ها و توانايي‌هاي ذهني انسان در اين شرايط به جايگاه بي‌سابقه مي‌رسد.
تركيب اين دو مسئله باعث مي‌شود كه ما با يك انقلاب بزرگ در علوم اجتماعي و انساني روبرو شويم در اقتصاد با صعودي شدن بازدهي در اثر ورود دانايي در تابع توليد با شرايط كاملاً متفاوتي از استانداردهاي متعارفي كه در نظريه‌هاي اقتصادي مطرح بود روبرو مي‌شويم. در عرصة مديريت گفته مي‌شود وقتي انسان به انساني‌ترين جايگاه فرايند توليد دست پيدا كرد همة آنچه كه به انسان مربوط مي‌شود، اهميت پيدا مي‌كند؛ احساسات، عواطف، ترجيحات، سليقه‌ها و ... به شكل بي‌سابقه‌اي حساسيت پيدا مي‌كند به همين خاطر در اين مرحله مثلاً در دانش مديريت با انقلابي روبرو مي‌شويم كه به آن انقلاب پسافوردي مي‌گويند و تحت تأثير آن است كه مسئله مشاركت انسان چه در وجه سياسي و چه در وجه اجتماعي و اقتصادي، چه در مقياس بنگاه چه در مقياس ملي اهميت فوق‌العاده‌اي پيدا مي‌كند و همة اينها دست به دست هم مي‌دهد تا وجه اجتماعي زندگي انسان از جايگاه فوق‌العاده‌اي برخوردار مي‌شود و مسئلة سرمايه اجتماعي به اين اعتبار موضوعيت پيدا مي‌كند كه به قاعدة مشاهده‌هاي بي‌شمار چه در مقياس بنگاه‌ها و چه كشورها اين نتيجه حاصل مي‌شود كه شبكه روابط ميان انسان‌ها با برجسته كردن عنصر اعتماد و با تسهيل مبادلة اطلاعات نقش بسيار تعيين‌كننده‌اي در كاهش هزينة مبادله ايفا مي‌كند و براي مثال بنگاه‌هايي كه از اين شبكة روابط بهتر بهره جسته باشند موفق‌تر خواهند بود. در مقياس بنگاه‌ها مثال‌هاي بي‌شماري را ذكر كرده‌اند اما شايد از بهترين مطالعاتي كه در اين زمينه مطرح شده مطالعه‌اي است كه توسط جان نيسبت (Naisbitt) انجام شده و در آن توضيح داده كه يكي از علل كليدي جهش چين در اقتصاد جهاني طي چند دهه اخير و موفقيت‌هاي خارق‌العاده‌اي كه اين كشور پيدا كرده وجود شبكة چيني تباراني است كه در همه جاي دنيا پراكنده هستند و بخش اعظم مبادلاتي كه اقتصاد چين با اقتصاد جهاني انجام مي‌دهد از طريق اين شبكه صورت مي‌گيرد. اين كار با عنوان اصلي روندهاي كلان آسيا؛ روندهايي كه جهان ما را تغيير مي‌دهند در سال 1996 انتشار يافت و در سال 1385 به همت مؤسسه تحقيقات و توسعه علوم انساني و با ترجمه دكتر موفقيان به زبان فارسي انتشار يافت.
در مطالعة وي نشان داده شده است كه ارزش دارايي‌هاي مالي اين شبكة چيني تباران در اقتصاد جهاني برابر 2 تا 3 هزار ميليارد دلار است و همين‌طور مثلاً در مالزي در حالي‌كه تقريباً حدود 30 درصد جمعيت را تشكيل مي‌دهند 61 درصد اقتصاد مالزي را در كنترل خود دارند و نسبت‌هاي مشابه در كشورهاي ديگر هم عموماً همين‌طور است. وزن جمعيتي چيني تباران در اندونزي 5/3 درصد است اما كنترل 73 درصد اقتصاد اين كشور را در دست دارند. نسبت‌هاي مشابه براي تايلند 10 درصد و 81 درصد اقتصاد و فيليپين 2 درصد از جمعيت است كه كنترل 50 تا 60 درصد اقتصاد آ‌ن كشور را در دست دارند.
به اين اعتبار پديدة روابط شبكه‌اي و نقش تعيين‌كنندة آنها در كاهش هزينه مبادله و افزايش توان رقابت مورد توجه ويژه‌اي قرار گرفت. از اينجا به بعد ما وارد مداري كه ردگيري مي‌كند از چه زماني ايدة سرماية اجتماعي مفهوم سازي شده مي‌شويم سپس به بحث راجع به اينكه وجه تسمية اين مفهوم چيست؟ مي‌پردازيم. يعني با چه منطقي مي‌توانيم به اين شبكة روابط اجتماعي سرمايه اطلاق كنيم؟ و بعد روي كاركردهاي سرمايه اجتماعي بحث مي‌كنند. تقريباً در اين كارها كه شده به طور مشخص روي كارهاي پاتنام كرده تأكيد مي‌شود به عنوان نقطة عطفي كه توانسته از طريق اين مفهوم دلايل تفاوت سطح توسعه در مناطق جنوبي و شمالي ايتاليا را توضيح دهد و بيان كند اعتماد متقابل همراه با تعهدات متقابل در يك جمع يا جامعه از طريق احزاب عادت‌ها همكاري‌هاي جمعي را القا مي‌كند. عادت‌ها مهمترين كاركردشان كاهش هزينه مبادله است. برجسته‌ترين مثال در اين زمينه شبكة چيني تبارهايي است كه گفته شد. چين تنها كشوري است كه احتمال پشت سر گذاشتن آمريكا در زمينة توليد ناخالص ملي در قرن 21 از او انتظار مي‌رود. براي اينكه فقط ايده‌اي داشته باشيد كه اين شبكه‌ها چقدر تعيين‌كننده هستند كافي است توجه كنيد كه چين هنوز به صورت كامل به عضويت WTO در نيامده بود اما در عين حال در يك دورة كمتر از 20 سال ميزان صادرات خود را 400 برابر افزايش داده بود.
توجه شما را به اين نكته جلب مي‌كنم كه آنچه كه به نام سرماية اجتماعي مفهوم‌سازي شد و تلاش‌هاي گسترده‌اي هم براي كمي‌سازي آن صورت گرفته در اساس به مسئلة جهاني شدن اقتصاد مربوط مي‌شود. ملاحظات تاريخي نشان مي‌دهد كه در كشورهاي در حال توسعه هم ايدة سرماية اجتماعي تقريباً‌ هم‌زمان با كشورهاي صنعتي موضوعيت پيدا كرده ولي همان‌طور كه اشاره شد موضع و نگاه به اين مفهوم در اين دو گروه كشورها به كلي متفاوت بوده و آنچه كه الان در چارچوب استاندارد بانك جهاني مورد توجه قرار مي‌گيرد تا حدود زيادي متفاوت است نسبت به آنچه كه مربوط مي‌شود به مسائل كشورهاي در حال توسعه. به عبارت ديگر سرمايه‌اجتماعي را در چنين كادري بايد به مثابه يك مشترك لفظي در نظر بگيريد كه در هر دو گروه كشورهاي در حال توسعه و صنعتي مورد استفاده قرار مي‌گيرد اما آنچه كه در مقياس جهاني مطرح است چه كارهاي دانشگاهي و چه كارهاي بانك جهاني اينها هم تعريف عملياتي متفاوتي دارند و هم ويژگي‌هاي كاملاً متفاوتي دارند. مثلاً در چارچوب بحث‌هاي مربوط به جهاني شدن اقتصاد يكي از چالش‌هاي مهمي كه مطرح مي‌شود اين ا ست كه به موازات جهاني شدن اقتصاد و فرهنگ، با جهاني شدن تبهكاري نيز روبرو هستيم. به همين خاطر از ديدگاه ادبيات سرمايه اجتماعي در چارچوب ملاحظات كشورهاي صنعتي پديدة سرماية اجتماعي مثل شمشير دو دم مي‌ماند. درواقع گفته مي‌شود تمام فعاليت‌هايي كه تبهكارانه خطاب مي‌شود در مطالعات مثلاً بانك جهاني نشان داده مي‌شود كه اتفاقاً مزيت رقابتي اصلي آنها همين روابط شبكه‌اي است كه بين سيستم‌هاي مافيايي و شبه آن وجود دارد. در ارزيابي‌هاي انتقادي كه از موضع جهان سومي به مفهوم سرمايه اجتماعي مي‌شود روي اين نكته هم تأكيد مي‌شود كه برجسته كردن مفهوم سرمايه اجتماعي در جنب خود نكتة بسيار مهمي هم دارد و آن اينكه به صورت غيرمستقيم وزن عناصر سياسي و فرهنگي – ايدئولوژيك را در كشورهاي در حال توسعه ناچيز انگاشته و تحت‌الشعاع قرار مي‌دهد. در حالي‌كه مي‌دانيم در كشورهاي صنعتي به اعتبار اينكه مسائل فرهنگي تا حدود زيادي جنبة نهادمند پيدا كرده ناديده گرفتن اين عناصر به همان اندازه كه در يك ساخت توسعه‌يافته توجيه دارد اگر به كشورهاي در حال توسعه تعميم داده شود بسيار خسارت‌بار و پرهزينه خواهد بود و اين چيزي است كه طي نيم قرن گذشته در اين كشورها بارها تجربه شده و هنوز هم كشورهاي مزبور با آن دست به گريبان هستند.
در شرايطي كه رفتارهاي سياسي و فرهنگي در كشورهاي در حال توسعه همچنان بسيار پرچالش و بااهميت است در قالب رويكردهاي موجود و به ويژه رويكرد بانك جهاني برجسته كردن مفهوم سرمايه اجتماعي مي‌تواند اين خطر را داشته باشد كه ما به قيمت توجه به بخشي از واقعيت كه وجه اجتماعي زندگي انسان است. بخش‌هاي بسيار مهم ديگري يعني نقش عوامل فرهنگي، ايدئولوژيك را در رفتار سياسي و اقتصادي اجتماعي اين جوامع ناديده بگيريم.
يك دليل مهم ديگر كه گفته مي‌شود مي‌توان در نظر گرفت براي توضيح اينكه چرا بانك جهاني تمركز ويژه‌اي روي شاخص‌سازي براي سرماية اجتماعي در كادر مطالعة پاتنام انجام مي‌دهد، اين است كه كار پاتنام براي توضيح تفاوت عملكرد اقتصادي دو منطقه مورد مطالعه در ايتاليا نسبت به سرمايه اجتماعي وزن دولت را خيلي ناچيز نشان مي‌دهد و اين رويكرد چون هم‌آوازي با آموزه‌هاي نئوليبرالي سازمان‌هاي بين‌المللي دارد توسط آنها با استقبال روبرو مي‌شود.
اين نكته هم جالب است كه اولين واكنش‌‌ها نسبت به الگوي مفهومي پاتنام نسبت به سرمايه اجتماعي در اروپا و در فرانسه در چارچوب كارهاي پير بورديو مطرح مي‌شود و او سعي مي‌كند در تعريفي كه از سرمايه اجتماعي مي‌دهد به صورت روشمند نقش بافت فرهنگي – ايدئولوژيك و ساخت سياسي را هم در شكل‌گيري سرمايه اجتماعي برجسته كند.
واكاوي اين مسئله هم آموزنده است كه مي‌تواند به نوبه خود ايده‌هاي راهگشايي براي توسعه داشته باشد. كانون اصلي تشخّص فرانسه در نظام جهاني بيش از آنكه وجه اقتصادي داشته باشد وجه فرهنگي دارد يعني پايه‌هاي نفوذ فرانسه در جهان نسبت به آمريكا بيشتر جنبه فرهنگي دارد.
اگر خاطرتان باشد مذاكرات دوره اوروگوئه تقريباً دو برابر مدت پيش‌بيني شده طول كشيد و با وجود اين بين موضوع اصلي اختلاف بين ژاپني‌ها، اروپائيان از يكطرف و آمريكائيان از طرف ديگر (آزادسازي تجارت كارهاي فرهنگي) ‌اتفاق‌نظر حاصل نشد. درنهايت روي مسائلي كه بين كشورهاي توسعه‌نيافته و در حال توسعه وجود دارد تفاهم كردند و گفتند مسئله تجارت كالاهاي فرهنگي و آزادسازي آن در كادر WTO برود و اكنون كه تقريباً نزديك 10 سال از شكل‌گيري WTO مي‌گذرد هنوز اروپاي غربي و ژاپن اجازة آزادسازي تجارت كالاي فرهنگي را نداده‌اند.
حساسيت‌هايي كه در زمينه كالاهاي فرهنگي و شمول آزادي اقتصادي در تجارت كالاهاي فرهنگي است اول بار توسط فرانسوي‌ها عمده شد و هم‌اكنون نيز در موضع‌گيري نسبت به مفهوم و محتواي سرمايه اجتماعي باز هم دوباره فرانسوي‌ها پيش‌ رو بودند.
پيامي كه از اين زاويه مي‌توان دريافت كرد به عنوان كارشناسان يك كشور در حال توسعه تجربه خاطره با يك تذكر بسيار ارزشمند دكتر شريعتي است كه حدود 40 سال پيش مطرح كرد و مضمون آن اين است كه در كشورهاي در حال توسعه آنچه كه علت‌العلل گرفتاري‌هاست اين است كه روشنفكران تمايل غيرمتعارفي به انديشه‌ورزي تقليدي و ترجمه‌اي دارند و ما اگر بخواهيم از مفهوم سرمايه اجتماعي درك درستي داشته باشيم بايد به مجموعه‌اي از اين ملاحظات توجه كنيم تا به درك درستي از اين مفهوم نائل شويم كه تناسب بيشتري با جامعة خودمان داشته باشد.

http://old.ires.irمنبع:




[ پنج شنبه 31 فروردین 1391  ] [ 10:34 AM ] [ رضا کرمی ]
نظرات 0

اقتصاد اسلامي و انسان گرايي
حجت الاسلام سيدمحمدباقر نجفي استاد دانشگاه

پيشگفتار:
در علوم انساني و اجتماعي، انسان و رفتار او مورد مطالعه و بررسي قرار مي‌گيرد. پس شايسته است ابتدا حداقل به طور خلاصه، خود انسان و ويژگي‌هاي ذاتي او مورد مطالعه قرار گيرد تا مشخص شود كه موضوع مورد مطالعه از چه ويژگي‌هايي برخوردار است. از اين رو، بحث انسان‌شناسي و تبيين ديدگاه‌هاي هر مكتب دربارة آن، يكي از مباحث مقدماتي بسيار ضروري علم اقتصاد است. در اين راستا، اقتصاد اسلامي نيز همسان مجموعة معارف اسلامي، ديدگاهي خاص دربارة انسان و ويژگي‌هاي او دارد و بر اين نگرش و ديدگاه كلي از انسان، بنا شده است.
نگرش هر مكتب اقتصادي به انسان، هم در تعيين اهداف و جهت‌گيري‌هاي آن مكتب و هم در تعيين سياست‌گذاري‌هاي آن مكتب، نقش اساسي دارد. به طور كلي، عدم تبيين مباحث مبنايي يك مكتب اقتصادي هم موجب اضطراب تئوريك نظريه‌پردازان آن مكتب و هم موجب عدم ثبات و ناسازگاري سياست‌گذاري‌ها و راهبردهاي اقتصادي اتخاذ شده از سوي آنان مي‌گردد. بنابراين مطالعة ويژگي‌هاي انسان از ديدگاه هر مكتب اقتصادي بسيار مفيد است.

جايگاه انسان از ديدگاه قرآن
قرآن كريم ويژگي‌هاي متعددي براي انسان بيان نموده است كه در اين جا تنها به بررسي يكي از ويژگي‌هاي انسان از ديدگاه قرآن يعني «كرامت انسان» مي‌پردازيم.
براي اين‌كه بدانيم جايگاه ا نسان در اقتصاد چيست، از آغاز پيدايش انسان در ديدگاه قرآن بررسي مي‌كنيم تا ببينيم انسان با چه عنواني وارد جهان هستي شده است. در اولين آيه‌اي كه خداوند در مورد پيدايش انسان شروع به گفتگو مي‌كند، مي فرمايد: «و اذ قال ربّك للملائكه انّي جاعل في‌الارض خليفه» (سورة بقره، آية 30)
اولين عنواني كه در مورد انسان به كار رفته، «خليفه» است. به ياد آ‌وريد آن هنگامي كه پروردگارتان به ملائكه گفت من مي‌خواهم جانشيني براي خود تعيين كنم. خداوند مي‌توانست القاب ديگري به كار ببرد ولي عنوان «خليفه» را انتخاب نمود. خليفه يعني جانشين و خليفة خداوند يعني كسي كه مي‌خواهد بيشتر از همه به خدا نزديك باشد، نزديك‌ترين فرد به خدا. اين محترم‌ترين و با شكوه‌ترين عنواني است كه انسان با آن مي‌تواند وارد جهان هستي شود. اما انسان قرار است از چه جنبه‌اي خليفة خداوند باشد؟
ملائكه به خداوند مي‌گويند: «آيا مي‌خواهي كسي را خلق كني كه در كره زمين فساد و خونريزي كند؟» ملائكه از كجا مي‌دانستند بشر فساد مي‌كند؟ در مورد اين مطلب نظرات مختلفي وجود دارد. يكي از احتمالات اين است كه قبلاً انواع ديگري از انسان وجود داشته كه به علت خونريزي و ارتكاب فساد نسلش برچيده شده است. اين احتمال هم داده شده كه اقتضاي عالم طبيعت، كميابي است و اين كميابي موجب پيدايش رقابت، خصومت و تنازع مي‌گردد كه نتيجة آن جنگ و خونريزي است. شايد هم ملائكه متوجه شدند. خداوند موجودي مختار خلق مي‌كند. اختيار دو طرفه دارد، انتخاب خير و انتخاب بدي.
خداوند مي‌فرمايد: «در انساني رازي وجود دارد كه شما نمي‌دانيد» و بعد خداوند همة اسماء را به انسان آموخت (سورة بقره، آيه 31). اين رازي است كه در مورد انسان وجود دارد. سپس خداوند اسماء را بر ملائكه عرضه كرد و گفت شما از اين اسماء به من خبر دهيد. ملائكه گفتند:«ما علمي جز آنچه تو به ما آموخته‌اي، نداريم».
اسمائي كه خداوند به انسان آموخته است كه درواقع، راز خلقت انسان است، چيست؟ يك نظريه مي‌گويد: آن اسماء، نام اشياء مختلف است. يعني ملائكه فقط نام برخي از اشياء را بلد بودند ولي خداوند نام همة اشياء را به انسان آموخت. به نظر مي‌رسد اين برداشت سطحي است و علم يافتن به نام چند شيئي نمي‌تواند بزرگترين راز خلقت باشد.
ما در زبان فارسي كلماتي را كه بر وزن فاعل هستند، صفت مي‌گوئيم مانند كاتب و عالم ولي در عربي به آنها اسم (اسم فاعل گفته مي‌شود). آنچه در اين آيه منظور خداوند است، اسماء خداوند مي‌باشد آن هم نه به اين معنا كه خداوند نام‌هاي خود مانند عالم، بصير و غيره را به انسان آموخت بلكه خداوند تمام اسماء خود را كه ما در فارسي آنها را صفت مي‌ناميم، مانند قدير، عليم، بصير و ... تمام آنها را در وجود انسان وديعه گذاشته است. در حالي كه در مورد ساير موجودات، به هر موجودي، تنها مرتبه و درجة محدودي از صفات خداوند اعطا شده است، در مورد انسان، تجلي كامل صورت گرفته است.
بعد خداوند مي‌گويد: «اي آدم اكنون تو اسماء را به اينها خبر بده!» وقتي آدم اين كار را انجام داد، خداوند مي‌گويد: «ديديد كه من چيزهايي را كه شما نمي‌دانيد، مي‌دانم.» اين اسماء نمي تواند نام چند شيء و كوه و اسم باشد بلكه بايد چيزي باشد كه به واسطة آن، انسان بر ساير موجودات حتي فرشتگان مقرب مانند جبرئيل، ‌برتري داده شود كه به نظر مي‌رسد اين امر، همان صفات خداوند است.
خداوند به ملائكه مي‌گويد: «من بشري را خلق مي‌كنم و شما در برابر او سجده كنيد.» چه چيزي شايسته است كه ملائكه در برابر آن به سجده بيفتند؟ آنچه سزاوار اين احترام است، تنها صفات خداوند است و آدم جلوة اين صفات الهي است.
خداوند در آية 28 از سورة حجر مي‌فرمايد: «از روح خودم در انسان دميدم.» كلمات بشري در همة زبان‌ها، محدوديت دارند زيرا اين كلمات به اندازة سطح فهم انسان و براي گفتگو دربارة موضوعات مادي وضع شده‌اند. به همين دليل هرگاه دربارة‌ مفاهيم غيرمادي و متعالي مانند صفات خداوند سبحان بحث مي‌كنيم، كلمات نمي‌توانند به خوبي و بادقت معناي مورد نظر را بيان كنند و ما با تنگنا مواجه مي‌شويم و بايد اين محدوديت كلمات را در نظر بگيريم. يكي از موارد تنگناي لفظ همين مورد كلام در اين آية شريفه است. خداوند در اين آية شريفه مي‌فرمايد: «از روح خودم در انسان دميدم.» انسان و برخي موجودات ديگر، هم جسم دارند و هم روح و هر موجودي كه هم جسم دارد و هم روح، حتماً روحش اشرف بر جسم اوست. در مورد انسان، روحش برتر از جسم اوست اما دربارة خداوند چه بايد گفت؟
خداوند اصلاً مركب نيست و از تركيب جسم و روح ساخته نشده است و نه روح دارد و نه جسم. در اين‌جا خداوند مي‌خواهد بگويد من از وجود متعالي خودم چيزي در درون انسان به امانت گذاشته‌ام و خداوند مي‌خواهد اين مطلب را به زبان ما بيان كند كه ما بفهميم. از اين رو، از تعبير روح استفاده مي‌كند. بعد روح را اضافه مي‌كند به كلمة «ي» و با ظرافت مي‌گويد: «روحي» يعني از روح خودم.
با در نظر گرفتن ويژگي‌هاي زبان عربي كه به طور كوتاه به آن اشاره شد، اين‌گونه سخن گفتن خداوند دربارة انسان، نشان‌دهندة سطح بسيار بالاي تكريم و احترامي است كه خداوند براي انسان قائل شده است.
خداوند مي‌فرمايد: «من مي‌خواهم جانشيني براي خود در زمين تعيين كنم. پرسش مهم اين است كه انسان قرار است از چه نظر و در چه جنبه‌اي جانشين خداوند باشد؟ از سياق عبارت كه خداوند در هنگام مطرح نمودن جانشني انسان، مي‌فرمايد و همة صفات را به او آموختم، معلوم مي‌شود كه انسان قرار است جانشين خداوند از حيث برخورداري و اعمال صفات الهي باشد يعني هدف خلقت انسان اين است كه جلوة صفات خداوند باشد. يعني مثلاً خداوند عالم است، پس انسان هم بايد عالم باشد. همچنين در مورد ساير صفات خداوند مانند رحمان بودن، بصير بودن، غفار بودن. البته بايد توجه داشت كه صفات متعالي انسان تنها مرتبة بسيار پاييني از صفات حسناي خداوند هستند. همچنين برخي از صفات معدود خداوند كه تنها با ذات اقدس خداي تعالي سازگار هستند مانند احد بودن، در مورد انسان تحقق نمي‌يابند.

جايگاه انسان در اقتصاد اسلامي
اكنون مي‌خواهيم جايگاه انسان در اقتصاد اسلامي را بيان كنيم. مكاتب اقتصادي دربارة جهت‌گيري فعاليت‌ها و دستاوردهاي اقتصادي، داراي دو ديدگاه كلي هستند؛ ديدگاه سرمايه محوري يا رشد محوري و ديدگاه انسان‌محوري.
مكتب سرمايه‌داري و ليبراليسم اقتصادي طرفدار ديدگاه اول و اقتصاد اسلامي معتقد به ديدگاه دوم است. از ديدگاه طرفداران سرمايه‌محوري، مهمترين عامل توليد، سرمايه است و جهت‌گيري‌هاي اقتصادي و توزيع درآمد بايد در جهت تقويت سرمايه و رشد آن باشد. در نتيجه، اين گروه در هنگام تعيين اولويت و در هنگام تعارض منافع، همواره منافع سرمايه را بر انسان (فارغ از ميزان دارائي و سرماية وي) ترجيح مي‌دهند. به عنوان مثال، يكي از رهبران بزرگ ليبراليسم، مالتوس است. در زمان وي به دليل عمق فقر، در انگلستان قانون حمايت از فقرا در قالب تأسيس گداخانه (زيرزمين‌ها يا سالن‌هاي عمومي كه گداها مي‌توانستند شب‌هاي سرد زمستان لندن را به آنجا پناه ببرند و از مرگ در اثر سرما در پياده‌روها، نجات يابند) و تأسيس پرورشگاه (براي نگهداري بچه‌هاي سرراهي و بي‌سرپرست) به تصويب رسيده بود.
مالتوس سخنراني‌هايي در مجلس قانون‌گذاري انگليس برعليه حمايت از فقرا و نوزادان بي‌سرپرست ارائه نمود و اعلام كرد كه دولت نبايد از فقرا و نوزادان بي‌سرپرست حمايت كند (حتي اگر اين عدم حمايت، منجر به مرگ آنها شود) به خاطر تلاش‌هاي مالتوس، دولت انگليس قانون حمايت از فقرا را در آن تاريخ لغو نمود. (آر بلاستر. آنتوني، ظهور و سقوط ليبراليسم، ترجمة عباس مخبر، نشر مركز) اين موضع‌گيري مالتوس نشان دهنده نوع جهت‌گيري و اولويت بخشيدن به انسان يا رشد اقتصادي از ديدگاه وي است. در مقابل، اقتصاد اسلامي و ساير معتقدين به انسان‌محوري، معتقدند كه اقتصاد بايد در خدمت انسان (فارغ از دين، نژاد، مليت، زبان و يا هر عامل ديگر) باشد. در هنگام جهت‌گيري و سياست‌گذاري‌هاي اقتصادي بايد نوع ديدگاه سالام در مورد كرامت انسان را در نظر گرفت و همچنين اين مطلب را كه همة انسان‌ها، جلوة صفات خداوند بر روي زمين هستند.
عرفا در اين زمينه، حرف‌هاي زيبايي دارند. به عنوان مثال، مولوي مي‌گويد: «بشنو از ني چون حكايت مي‌كند» مولوي روح انسان را به ني تشبيه مي‌كند و مي‌خواهد بگويد روح انسان مانند ني كه از نيستان بريده شده، از اصل خود كه درياي صفات جماليه و جلاليه خداوند است، دور شده است، در اين دنيا ناآرام است. انسان خلق شده تا به كمال معنوي برسد. اقتصاد حق ندارد كه مانعي در اين مسير، براي انسان ايجاد كند. همچنين دولت حق ندارد زندگي اقتصادي مردم را به گونه‌اي تنظيم كند كه مردم در سراسر شبانه‌روز دغدغة سيركردن شكمشان را داشته با شند. يا اينكه نظام اقتصادي را به گونه‌اي تنظيم كند كه مردم مجبور باشند براي تأمين معاش خود، كارهايي را انجام دهند كه آنها را از خداوند دور مي‌كند مانند نيرنگ در معامله و داد و ستد رشوه.
از منظر اقتصاد اسلامي بايد شرايطي براي زندگي مردم فراهم شود كه بتوانند يك زندگي سالم و شرافتمندانه در جهت رسيدن به خداوند داشته باشند. البته خداوند به انسان‌ها حق انتخاب داده است كه مسير حق را انتخاب كنند يا نكنند ولي مسير خداوند و حق بايد براي همه هموار باشد و نظام و عملكرد اقتصادي مجاز نيست كه اين مسير را سد كند.
تا اين‌جا اشارة كوتاهي به كرامت انسان از منظر آفرينش او شد. اكنون از منظر ديگري به اين مسئله نگاه مي‌كنيم. مي‌خواهيم ببينيم خداوند طبيعت را براي چه كسي آفريده است. خداوند در قرآن (سورة بقره، آية 29) مي‌فرمايد: «من هر چيزي را كه در كره زمين وجود دارد براي شما انسان‌ها خلق كرده‌ام.» يعني آيا براي مذهبي خاص؟ براي جناحي خاص؟ ديدگاهي خاص يا براي همة انسان‌ها؟ اين آيه دلالت مي‌كند كه حق همة انسان‌ها در آفريده‌هاي خدا يكسان است و در توزيع درآمدهاي ناشي از منابع طبيعي بايد آ‌ن درآمدها به طور يكسان بين همه توزيع شود. پس مي‌بينيم كه از منظر اسلام، هدف خداوند از خلقت طبيعت نيز دليل ديگري بر كرامت انسان است.
اكنون از منظر فقه و قوانين حقوقي اسلام، نگاه كوتاهي به كرامت انسان مي‌كنيم تا ببينيم از اين منظر براي انسان چه مقام و منزلتي در نظر گرفته شده است. به اين منظور، نگاه كوتاهي به برخي از احكام فقهي در اسلام در مورد انسان مي‌اندازيم با ببينيم در فقه اسلام چه مبنايي در مورد منزلت انسان وجود داشته كه براساس آن، اين احكام صادر شده‌اند.
خداوند در مورد آبروي انسان، احكام مختلفي صادر نموده و از جمله فرموده است: «يا ايّها الذين آمنوا لا تجسّسوا...» يعني اي كساني كه ايمان آورده‌ايد در امور انسان‌ها، كنجكاوي و جستجو نكنيد. يعني جستجو دربارة زندگي و مسائل شخصي افراد حرام است و خداوند راضي نيست كه نقاط ضعف اشخاص كشف و آشكار شود.
حال اگر كسي به برخي از نقاط ضعف شخصي پي برد، آيا مي‌تواند آن را بر زبان آورد؟ خداوند در اين مورد نيز مي‌فرمايد: «يا ايّها الذين آمنوا لايغتب بعضكم بعضاً» يعني اي مؤمنان حق نداريد كه نقاط ضعفي را كه در مورد ديگران مي‌دانيد، افشا كنيد.
همچنين قرآن شريف مارك زدن به مردم و لقب بد روي مردم گذاشتن را تحريم نموده است. اين احكام و احكام فراوان ديگري كه هدف از آنها، حفظ آبروي انسان‌هاست، نشان مي‌دهد كه خداوند پس از آن‌كه انسان را به عنوان موجودي عزيز و گرامي خلق نمود و آنچه را در كره زمين است، براي او آفريد، قوانين را هم به گونه‌اي تنظيم نموده است كه شخصيت و امنيت اجتماعي همه‌جانبة اين موجود عزيز تأمين شود.
موجودي كه اين‌قدر براي خداوند عزيز است، جايگاهش در امور اقتصادي كجاست؟ اقتصاد بايد چه رابطه‌اي با انسان داشته باشد؟ هنگامي كه به ديدگاه‌هاي اسلام دربارة كرامت انسان نگاه مي‌كنيم، در مي‌يابيم كه بدون ترديد، محور فعاليت‌هاي اقتصادي بايد خدمت‌رساني به انسان‌ها باشد و اقتصاد بايد در خدمت انسان قرار گيرد.
يك برداشت سطحي كه ممكن است دربارة ديدگاه اقتصاد اسلامي در جهت انسان‌محوري صورت گيرد، اين است كه تصور شود كه بايد انسان‌ها تحت پوشش دولت اسلامي قرار گيرند و دولت يا آنها به مثابه موجوداتي ناتوان كه قدرت ادارة‌ خود را ندارند، برخورد كند و سرپرستي آنها را به عهده بگيرد و روزانه يا سالانه مردم مبلغي را به عنوان بُن يا اعانه و يارانه از سوي دولت دريافت كنند. آيا اين‌گونه برخورد براي تأمين ديدگاه اسلام در مورد انسان، كافي است؟ آيا پيامبر (ص) در دوران حكومت خود، با مردم اين‌گونه برخورد مي‌نمود است؟‌
با نگاهي به سنت رسول‌الله (ص) در مي‌يابيم كه ايشان به هيچ‌وجه مبنايشان اين نبود كه مردم را با تحت پوشش قرار دادن و صدقه دادن اداره كند. بلكه تا حد امكان از اين كار پرهيز مي‌كردند و تلاش مي‌نمودند تا با كمك به توانمندسازي انسان‌ها، زمينة شكوفا شدن صفات برجستة انساني را در آنها فراهم نمايند.
به عنوان مثال،‌ فردي نقل مي‌كند كه خدمت حضرت رسول اكرم(ص) رسيدم و مي‌خواستم بگويم مشكل مالي دارم و از ايشان كمك بگيرم. قبل از اين‌كه من چيزي بگويم، پيامبر اكرم(ص) فرمودند: «اگر كسي از ما كمك بخواهد به او مي‌دهيم اما اگر از خداوند كمك بطلبد، خداوند بي‌نيازش مي‌كند.» وي مي‌گويد با شنيدن اين سخن، از درخواست كمك منصرف شدم و به خانه رفتم. فشار فقر تا فرداي آن روز، صبر مرا در هم شكست و باز با همان قصد قبلي خدمت پيامبر (ص) رسيدم. باز قبل از آن‌كه من چيزي بگويم، ايشان همان سخن ديروز را تكرار كردند و من بدون اين‌كه چيزي بگويم، به خانه بازگشتم. اين حادثه سه روز تكرار شد. پس از آن، مرد نيازمند از آن‌كه براي دريافت صدقه به ديدار پيامبر(ص) برود، شرم نمود و پول اندكي قرض نمود. با آن طنابي خريداري كرد. به صحرا رفت و شغل جمع‌آوري و فروش هيزم پيشه نمود. درآمد وي آن‌قدر كافي بود كه پس از چند روز بدهيش را پرداخت كرد و توانست زندگي خود و خانواده‌اش را به طور متعارف اداره كند. (سفينه‌البحار، ج 2، باب القناعه، ص 139).
پيامبر (ص) مي‌توانسته حداقل كمك اندكي به اين فرد بنمايد و حتماً هم دوست داشته كه به او كمك كند اما مهمترين مسئله براي پيامبر(ص) اين بود كه فرد در جايگاه انساني خود قرار گيرد و بتواند شخصيت و توانائي‌هاي خود را شكوفا سازد. زيرا پيامبر (ص) به انسان‌ها به چشم موجوداتي ناتوان، بيچاره و ضعيف ذاتي كه فاقد توانائي ادارة زندگي خود هستند و بايد آنها را تحت پوشش و سرپرستي درآورد، نگاه نمي‌كرد. بلكه آنها را صاحبان، جانشينان و گنجينه‌هاي صفات خداوند مي‌دانست. پس تلاش مي‌كرد تا به آنها كمك كند كه توانائي‌هاي خود را شكوفا سازد. از برخورد ايشان پي مي‌بريم كه از ديدگاه اقتصاد اسلامي، سياست‌هاي حمايتي و پرداخت‌هاي انتقالي حفظ و پاسداري از كرامت و شرافت انسان‌ها باشد نه اين كه سعي كنيم آنها هرچه بيشتر صدقه‌خوار و تحت سرپرستي درآوريم.
به اميد روزي كه با الهام از معارف اسلامي و سيرة پيامبر(ص) ، اقتصاد در خدمت انسان‌ها قرار گيرد و همة انسان‌ها بتوانند در جايگاه بلند جانشيني خداوند دست يابند.

منبع:http://old.ires.ir




[ پنج شنبه 31 فروردین 1391  ] [ 10:33 AM ] [ رضا کرمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By RASEKHOON :.

تعداد کل صفحات : 70 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ


بنام خدا. سلام و رحمت الهی بر مردم شریف ایران. به حمد الهی و با درایت مقام معظم رهبری امسال ،سال تولید ملی ،حمایت از کار و سرمایه ایرانی نام نهاده شده است لذا بر همه ی ما عاشقان سینه چاک این رهبر فرزانه ملزوم است که تمامی همت خویش را در راستای تحقق این امر ولایی صرف نماییم. امید که مورد رضایت حضرت حق و وجود نازنین امام غایبمان(عج) قرار بگیرد. ان شاء الله

آمار سایت
كل بازديدها : 170688 نفر
كل مطالب : 1049 عدد
تعداد کل نظرات: 56 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: سه شنبه 1 فروردین 1391 
آخرین بروز رسانی : دوشنبه 5 تیر 1391 
امکانات وب

.

ابزار پرش به بالا
Online User تماس با ما

نیت کنید و اشاره فرمایید

.

.

IS
تولید ملی حمایت ایرانی تک راه . حامی تولید کننده داخلی

قالب های وبلاگ اسکین

چاپ این صفحه تولید ملی حمایت ایرانی "هر گاه بهار را ديديد بسيار ياد رستاخيز كنيد"